#باغ_پاییز_پارت_315

-هیس. میشنوه...

با ورود چند نفر برای احوالپرسی به قسمتی که بنفشه و احمد نشسته بودند از کنار بنفشه بلند شدم و با چشمکی که به او زدم به سمت میزی که خانواده ام روی ان نشسته بودند رفتم. بهار به محض دیدنم لبخند زد و گفت:

-بنفشه خیلی قشنگ شده..

سر تکان دادم و کنار بهار نشستم. رو به کامیار که لبخند به لب داشت گفتم:

-احمد چطور به نظر میاد؟

لبخندش رو پررنگتر کرد و گفت:

-ارزوی سعادت دارم براشون. پسر خوبی بود.

سر تکان دادم و پیش خودم گفتم چطور در نظر او و بهار همه انسانها خوب هستند؟ چرا همه چیز رو خوب میبینند؟ راستی اگه خدای نکرده بهار جای من بود و سروش کاری با او میکرد باز هم اینقدر با اطمینان جانب سروش رو میگرفت؟ همانطور که نگاهم به صورت کامیار بود با خودم گفت:نه محاله. من که هیچ وقت نمیتنونم سروش رو به خاطر ظلمی که در حقم کرد ببخشم. اون اصلاً متوجه شرایط روحی وخیم من در اون اوضاع و احوال نبود. اون که دید حتی قدرت تکلم ندارم نباید اونقدر سنگدل با من برخورد میکرد و دست رد به سینه ام میزد. نه.. هرگز نمیتونم ببخشمش...

صدای نرمی میان تفکرم پرید و من که پشتم به شخص مذکور بود بی اختیار به بدنم لرز افتاد.

-سلام عرض شد...

romangram.com | @romangram_com