#باغ_پاییز_پارت_312
با دیدن بنفشه رنگی از شادی غبار غم صورتم رو پوشاند.او شیرین و زیبا در لباس عروسی سپیدش به قدری خواستنی شده بود و ارایش اجری رنگش به قدری به او می امد که ناخوداگاه او را بوسیدم و بی توجه به احمد او را در اغوش کشیدم. بنفشه هم از دیدن من خوشحال شده بود. با اینکه در اغوش او ارام گرفته بودم اما سر از اغوش او برداشتم و به صورت چون برگ گلش نگاه کردم. ان چشمها و لب و بینی کوچک به قدری زیبا و ملیح ارایش شده بود که با وجود داشتن ارایش زیاد در صورتش هیچ در ذوق نمیخورد. او را لمس کردم و در حالی که در ذهنم به دنبال کلمات میگشتم گفتم:
-وای عزیزم خیلی قشنگ شدی.
بنفشه دستم رو فشرد و با لبخندی دلنشین گفت:
-پس چرا اینقدر دیر اومدید؟
صدای بهار رو از پشت سرم شنیدم و با خجالت خودم رو از بنفشه جدا کردم تا او هم دمی با بنفشه صحبت کند . قدمی به سمت احمد برداشتم و او که تازه از احوالپرسی با کامیار خلاص شده بود نگاهم کرد. در کت و شلوار خوش دوخت نقره ای اش جذاب شده بود. در نظرم بنفشه و احمد زوجی خوشبخت امدند. احمد دستش رو به سمتم دراز کرد و من هم دستش رو فشردم و طی کلمات کوتاه اما پرمحبتی وصلتش را تبریک گفتم و از ته دل برایشان ارزوی خوشبختی کردم. در ته نگاه احمد چیزی بود که مانند مته در قلبم فرو میرفت. بی اختیار از خودم پرسیدم که او در مورد من چه فکر میکند؟ نکنه اون هم مانند سروش من رو جفاکار و خائن بدونه و با این تفکر اهی از سر افسوس کشیدم و باز دوباره به سمت بنفشه رفتم. بنفشه در کنار خودش جایی برای من باز کرد و بهار و کامیار بعد از کمی صحبت کردن ما رو ترک کردند. در کنار بنفشه نشسته بودم و دستش رو به دست داشتم. او را همچون بهار دوست داشتم. میدانستم که امشب یکی از زیباترین شب های زندگی اوست. همانطور که نگاهش میکردم بی مقدمه گفت:
-میدونی کی اومده؟
با تعجب نگاهش کردم و او همانطور ادامه داد:
-هیچ فکر نمیکردم اون هم به جشن ازدواجم بیاد.
نگاهی به صورت بی تفاوتش انداختم و از انجایی که او به ارامی صحبت میکرد من هم به ارامی گفتم:
romangram.com | @romangram_com