#باغ_پاییز_پارت_309

-شکم من خیلی بزرگ شده؟

او که میان کلامش دویده بودم کمی مکث کرد و بعد با خنده نمکینی گفت:

-نه بابا کجا بزرگ شده. فکر کنم هفت ماهتم بشه شکمت مثل جوجه ها میمونه. نیست خیلی به خودت و اون بچه میرسی حالا شکمت باید هم بزرگ باشه.

خندیدم و گفتم:

-مطمئنی سروش میاد؟

-به خدا اگه بخوای حرف نیومدن بزنی...

-نه بابا میخوام ببینم میاد یا نه.

-اره بابا. احمد میگفت حتی اون هم تا حالا صد دفعه پرسیده که پاییز میاد یا نه و حتی کار به جایی رسیده که احمد با شوخی گفته خودم میرم دنبالش و میارمش ...

چیزی در دلم غنج رفت. پس او هم نگران بود. او هم دلشوره داشت. او هم دلتنگ بود. پس باید می رفتم. اما حسی مرموز میگفت که نباید دلیلی برای این همه اصرار باشه.

با بنفشه خداحافظی کردم در حالی که او هنوز در حال قسم دادن و تهدید کردن من بود که حتماً برم. با اینکه دو دل بودم اما قول دادم برم. که ای کاش نمیرفتم. هیچ زمانی لحظه های عذاب اور ان عروسی کذایی رو فراموش نمیکنم.

romangram.com | @romangram_com