#باغ_پاییز_پارت_296
-اونی که مدعی بود عاشقته ***تو رو تو فاصله ها تنها گذاشت***بیخبر رفت،بی خبر رفت و تو این بی راهه ها
رد پاشم واسه چشمات جا نذاشت***اه دلو سوزوندی***اه چرا نموندی***اه دلو سوزوندی***اه چرا نموندی
من و هر ثانیه ها جنون تو***واسه من همین خیالتم بسه***بذار جاده ها اشتباه برن***ما که دستمون به هم نمیرسه
با حریر پیله های کاغذی واسه من جاده رو ابریشم نکن***من به پروانه شدن نمیرسم***حرمت فاصلمونو کم نکن.
اه که چه بیرحمانه از دل من میخوند و من چه بیرحمانه خودم رو ازار میدادم. اونقدر افسرده بودم که از خودم بدم میومد. واقعاً سخت بود و نمیتونستم از سروش. از کسی که بیقرارش بودم دست بکشم. چطور میتونستم خودم رو قانع کنم زندگی ام اینطور بی رحمانه به پایان رسید؟ چطور کسی میتونست از سرنوشت من مطلع باشه و بگه که حقی برای گریستن نداری؟ چطور؟ مگه میشد کسی رو که شبها در هوایی که او زندگی کرده نفس کشیدی رو به این زودی فراموش کنی؟ احتیاج به زمان داشتم. به زمان. زمان همان چیزی که همیشه همه چیز رو درست میکنه.
مدتی بود که انجا نشسته بودم اما از قهوه خبری نبود. در دلم از انها تشکر کردم که درکم کرده بودند و مزاحمم نشده بودند. به گمونم اونها با دیدن چمدان و حال خرابم پی به احوالم برده بودند به ساعتم نگاه کردم و نفس عمیقی کشیدم و گونه هام رو که از اشک تر شده بود پاک کردم و بلند شدم.
با نگاهم از مدیر کافی شاپ تشکر کردم و پول قهوه اماده نشده رو روی میزش گذاشتم. پول رو به سمتم گرفت و با لحنی ارام گفت:
-امیدوار زود مشکلتون حل بشه. سروش خان هم هیچ حال روحی مساعدی نداشت.
تشکر کردم و بدون گرفتن پول از کافی شاپ خارج شدم. باد پاییزی بر بدنم شلاق زد و سردی هوا تا مغز استخوانم سرایت کرد. به قدری ضعف داشتم که هر لحظه امکان سقوطم رو میدادم. دسته چمدانم رو به دستم گرفته بودم و با قدمهایی سست کوچه و خیابان ها رو رد میکردم. هیچ متوجه نشدم که چطور میان خیابان هستم که صدای گوشخراش ترمزی من رو متوجه خودم کرد و بعد دیگر هیچ نفهمیدم.
romangram.com | @romangram_com