#باغ_پاییز_پارت_283
در اینه بر صورت خود خیره شدم باز***بند ازسرگیسویم اهسته گشودم
عطر اوردم و بر سر و سینه فشاندم***چشمانم را ناز کنان سرمه کشاندم
افشان کردم زلفم بر سر شانه***در کنج لبم خالی اهسته نشاندم
گفتم به خود انگه صد افسوس که او نیست***تا مات شود این همه افسونگری و ناز
چون پیرهن سبز ببیند به تن من***با خنده بگوید که چه زیبا شده ای باز
او نیست که در مردمک چشم سیاهم***تاخیره شود عکس رخ خویش ببیند
این گیسوی افشان به چه کارم اید امشب***کو پنجه ی او تا که در ان خانه گزیند
برای بار اخر در اینه نگاه کردم و به روی خودم لبخند زدم و سعی کردم ناراحتی که در اثر شعر در من ایجاد شده بود رو از خودم دور کنم و بعد کمی از اینه فاصله گرفتم و چرخی دور خودم زدم و دامن بلند لباسم به همراهم چرخ خورد و باعث خنده ام شد. درست مانند بچه های دو ساله ذوق زده بودم. از اتاق خواب خارج شدم و در همان حال به ساعت دیواری نگاه کردم که عقربه هایش پنج بعدازظهر رو نشان میداد.به سمت اشپزخانه رفتم تا چیزی برای شام تدارک ببینم و در همان حال با خودم فکر میکردم که اگر دلیل این همه تغییرم رو در این چند روز پرسید چه بگویم؟ و بعد با خنده به خودم جواب دادم که به او میگویم اگر ناراحت است به همان حالت چند روز پیش برگردم و با این فکر لبخند شیطنت امیز روی لبهای صورتی ام که بر اثر برق لبی که زده بودم برق میزد نشست. در همان لحظه صدای چرخیدن کلید در قفل در به گوشم رسید. بی اختیار قلبم به تپش افتاد و سریع سر چرخوندم و به سمت درب ورودی اشپزخانه رفتم. نیمدانم چرا در همان لحظه ان همه استرس به وجودم ریخت. با دیدن سروش در استانه در رنگ از صورتم پرید. سروش با شانه هایی خمیده در حالی که در یک دستش کیف سانسونت و روی ان کت طوسی رنگش بود وارد اتاق شد. با وحشت اب دهانم رو فرو خوردم و بر خودم نهیب زدم که چه مرگته چرا اینجوری شدی؟ و بعد سعی کردم هر چند مصنوعی لبخندی به لب بیارم و به سمت سروش رفتم.
-سلام عزیزم چقدر زود اومدی؟
سروش با سرعت نگاه میخکوبش رو به صورتم ریخت و با عصبانیت گفت:
romangram.com | @romangram_com