#باغ_پاییز_پارت_280
هوتن رسید بانکی رو نشانم داد و بعد با رییس بانک جلوی چشمم تماس گرفت و بعد از اینکه گفت ان پول رو به حساب من ریخته برگه رو از دستم بیرون کشید و در حالی که با نفرت نگاهش رو به صورتم ریخت از من جدا شد و من با نفرت نگاهم رو بدرقه راهش کردم. حیف کسی که میخواهد همسر این رزل پست شود. نه مسلماً کسی مانند خودشان عروسشان خواهد شد.همانطور که میخواستند پری رو به ریش سروش ببندند.دریغ از انکه قلب سروش در نزد من به امانت خواهد ماند. وقتی او از مقابل دیدم محو شد تازه به خودم امدم و با تعجب که ارغوان شماره حسابم رو از کجا اورده است با بانک تماس گرفتم و بعد از اینکه انها گفتند دویست میلیون تومان به حسابم واریز شده با ارامش به سمت خانه رفتم.
در تعجب بودم که ان همه ارامش از کجا به یکباره در وجودم سرازیر شده بود. با خودم میگفتم که حتماً سروش با این کار خیلی خوشحال میشود.
فردا به بانک میروم و پول رو به حسابش واریز میکنم و شب که او به خانه امد با خوشحالی کیکی خواهم پخت و جشن دونفره ای خواهیم گرفت. انقدر فکرهای شیرین در سرم افتاده بود که هیچ متوجه گذشت زمان نشدم و زمانی که به خودم امدم با تعجب دیدم که مقابل منزل مادرم هستم. با این حال با خوشحالی زنگ در رو فشردم و بعد از اینکه بهار در رو باز کرد به بالا رفتم و با بیخیالی خودم رو در اغوشش انداختم و او که تعجب کرده بود من رو میبوسید و من با ذوق میخندیدم. مادر و بهار به راستی از حرکات من تعجب کرده بودند. بعد از یک هفته به منزل انها رفته بودم و حالا اینطور سرخوش و خوشحال بودم.
با دیدن شیشه شربتی که روی میز بود با خنده به سمتش رفتم و با خوشحالی لیوانی شربت خوردم. در حالی که مامان و بهار هنوز سرپا ایستاده بودند و نگاهم میکردند. وقتی لیوان رو سر کشیدم با خنده نگاهشان کردم و گفتم:
-چیه ادم ندیدید؟
مامان و بهار به هم نگاه کردند و هر دو خندیدند و بعد بهار گفت:
-ادم اره اما خل و چل نه.
با ذوق دستهایم رو در هوا باز کردم و گفتم:
-خوب حالا ببین که ندیده از دنیا نری.
romangram.com | @romangram_com