#باغ_پاییز_پارت_278
-برعکس شما هیچ رغبتی به دیدنتون ندارم.
با خنده مستانه گفت:
-هنوز هم مثل اون موقع ها بلبل زبونی ...
نگاهم رو به صورتش ریختم و در حالی که سعی میکردم ان چشمان قهوه ای هیزش رو که سرتاپایم رو با لذت برانداز میکرد رو هضم کنم زیر لب گفتم:
-بیشعور.
او که چیزی متوجه نشده بود گفت:
-خوب پاییز خانم باز هم به هم رسیدیم. یادت میاد یه روزی بهت گفتم که امثال تو تو جامعه حرومید؟ یادته بهت گفته بودم که تو ننه بابات کلفت خونه ارغوان هستند؟ یادت میاد بهت گفته بودم که تو در حد سروش نیستی؟ اره اگه یادت نمیاد بگو بهت یاداوری کنم.
به قیافه سرشار از خشم هوتن نگاه کرد. احمق بیشعور دلم میخواست با دندونهام خرخره اش رو میجویدم و با ناخونهایم چشمهایش رو در می اورد. او لایق زندگی کردن نبود. امثال او حروم بودند. نه ما. امثال ما با عشق زندگی میکنند اما امثال هوتن با حرص و پول. وقیحتر از او در تمام عمرم ندیدم. سعی کردم خودم رو کنترل کنم و جوابش رو ندهم وگرنه همه چیز رو لو میدادم. از این رو با حرص گفتم:
-نیومدم اینجا مذخرفات تو رو بشنوم. اگه میخوای حرف زیادی بزنی برم.
romangram.com | @romangram_com