#باغ_پاییز_پارت_259

-بنفشه اینا تونستند جایی پیدا کنند؟

سرم رو تکون دادم و لیوان چای رو از دهانم دور کردم و گفتم:

-والا بنفشه گیر داده به یه باغی که به نظر خودش خیلی قشنگه و صاحب اون باغ هم گفته که تا اوایل ابان زمانها همه رزرو شده.

بهار شروع به خندیدن کرد و بعد گفت:

-حالا خوبه بنفشه اینقدر برای گرفتن مراسم هول بود.

خندیدم و گفتم:

-از اونجایی که دوست داره مراسموش توی اون باغ برگزار بشه حاضر شده تا اوایل اذر صبر کنه. اون روز نبودی ببینی احمد چقدر سر به سرش گذاشت و اما حرف بنفشه یکی بود و دلش میخواست تنها رد اون باغ مراسمشون رو برگزار کنند.

بهار سر تکون داد و به لیوان چایی اش خیره شد. در نظر من هم جالب بود. انگار نه انگار که او خیلی در این مورد عجله داشت.

همچنان در حال فکر کردن به عقاید خاص بنفشه بودم که صدای موبایلم در امد. از انجایی که تلفن همراهم روی میز نزدیک بهار بود او دست دراز کرد و تلفنم رو برداشت و با نگاه کردن به شماره گفت :

-کیه پاییز؟

romangram.com | @romangram_com