#باغ_پاییز_پارت_253

بنفشه به جای من پاسخ داد:

-البته بفرمایید.

با اینکه از کارش هیچ خوشم نیامد اما فهمیدم که او این کار رو به خاطر اینکه به بی ادبی متهم نشویم انجام داد. بعد از اینکه ان اقا پسر که کت و شلوار قهوه ای رنگی به تن داشت کنارمان نشست من و بهار و بنفشه قاشق رو در بشقاب گذاشتیم و به او ذل زدیم. طوری که طفلک از خجالت سرش رو پایین انداخت و ما هم به خنده افتادیم . تنها در این بین من بودم که به سختی خنده ام رو کنترل کردم و سر به زیر انداختم و بی توجه به او با غذایم مشغول شدم، که صدای او را که تن خاصی داشت رو شنیدم:

-راستش نمیدونم چطور شروع کنم. اول بهتر میبینم خودم رو معرفی کنم. ارش مهرابیم و ترم اخر هستم که توی این دانشکده تحصیل میکنم اما قصد ادامه تحصیل دارم و....

از روده درازی اش هیچ خوشم نیامد . سرم رو بلند کردم و با همان لحن تند و تیز گفتم:

-خوب منظور...

بیچاره میان کلامش مکث کرد و بعد نگاهی به صورت من انداخت و من پیش خوم فکر کردم که الان او میگوید گیر عجب ادم بی ادبی افتادم و اما باز هم در جواب خودم گفتم که بیخود کرده که اومده مزاحم ما شده. او با دستمالی که از جیبش خارج کرد عرق روی پیشانیش رو پاک کرد و گفت:

-قصد مزاحمت نداشتم فقط نیتم خیر بود.

ناخوداگاه من و بهار و بنفشه به هم نگاه کردیم و بعد با تعجب به او خیره شدیم.

در حالی که ما هنوز نمیدانستیم مقصود او کدام یکی از ماست اینطور ادامه داد:

romangram.com | @romangram_com