#باغ_پاییز_پارت_231
ان روز یکی از روزهای گرم شهریور ماه بود. به تازگی وارد شهریور شده بودیم و هنوز گرمای طاقت فرسای تابستان ادامه داشت با اینکه به پاییز نزدیک میشدیم اما هنوز گرما بیداد میکرد. ان روز تازه از منزل مادر خارج شده بودم و به مقصد منزلمان حرکت میکردم که تلفن همراهم به صدا در امد . با نگاه کردن به صفحه مانیتور متوجه شدم که شماره همراه بنفشه است که او هم موبایلش رو از احمد به عنوان هدیه دریافت کرده بود. با خوشحالی به علت اینکه بعد از مدتها صدایش رو میشنیدم گفتم:
-به به عروس خانم. چه عجب یادی از فقیر فقرا کردید.
در صدایش غمی شنیدم که چنگ بر دلم زد . حس کردم اتفاق بدی افتاده چون بنفشه با بغض گفت:
-سلام پاییز خونه ای؟
هول شدم و با اضطراب گفتم:
-چی شده بنفشه حالت خوب نیست؟
-خوبم کجایی؟
-دارم میرم خونه. دختر چی شده؟ تو که نصف عمرم کردی. مامان و بابات خوبن؟ احمد خوبه؟ خودت سالمی؟
تنها با همان بغض گفت:
-نترس همه خوبن. کی میرسی خونه؟
romangram.com | @romangram_com