#باغ_پاییز_پارت_205
-من میمیرم واسه این مبارزه تن به تن و جوانمردانه.
اما من به توجه به او انقدر به سمتش اب پاشیدم که تمام تنش خیس اب شد و موهای زیبا و لختش خیس روی پیشانیش ریخت. همانطور که عقب عقب میرفتم و به سمتش اب می پاشیدم ناگهان پایم پیچ خورد و از عقب به اب افتادم و باعث خنده سروش شدم. سروش دلش رو گرفته بود و میخندید و من از حرص همانجا توی اب نشستم و داد زدم:
-نخند...
اما او با نگاه کردن به چهره خیس و موهای بلند و خیسم که روی صورتم ریخته بود با صدای بلند خندید و گفت:
-وای پاییز شبیه کولی ها شدی.
و بعد از جیبش موبایلش رو خارج کرد و با خنده گفت:
-جون سروش وایسا ازت یه عکس بندازم.
مانند بچه ها لب ورچیدم و از اب بلند شدم و در داخل دریا شروع به دویدن کردم. سروش با خنده فریاد زد:
-ندو دیونه میفتی.
بی توجه به حرف او همچنان میدویدم و به سمت دیگر میرفتم. سعی میکردم زیاد به سمت دریا نروم اما موج ها من رو به سمت خودشون میکشید. صدای سروش رو شنیدم و همانجا برگشتم به سمتش که با خنده گفت:
romangram.com | @romangram_com