#باغ_پاییز_پارت_202
-ممنون .
او رفت و من و با سروش تنها گذاشت. موهایم رو که دست باد سپرده بودم رو مهار کردم و ان رو جمع کردم و شانه ای که روی موهایم بود پشت سرم جمع کردم. سروش که دست به زیر چانه محو کارهای من بود با لبخند گفت:
-باز قشنگتر بود.
خندیدم و با لحن شاعرانه ای گفتم:
-وقتی بازه باد با حرکتش شلاقش رو توسط موهام به صورتم میزنه.
سروش خندید و گفت:
-با اینکه لحنت شاعرانه بود اما باید ابراز کنم افتضاح بود .
و بعد زد زیر خنده. با اینکه میدانستم راست میگه اما به شوخی ابرو در هم کشیدم و گفتم:
-قرار نشد عیبهام رو گوشزد کنی ها....
romangram.com | @romangram_com