#بد_خون_پارت_140
اخمهایش را در هم کشید.
ـ جاگر تو امشب من رو دیوونه میکنی، این کارها یعنی چی؟
جاگر هم اخم هایش را در هم کشید، چشمهای سبزش کم کم داشت قرمز میشد.
ـ من امشب کار خاصی نکردم، یعنی تو متوجه نمیشی که بدخونها برای دختر انسانی این کارها رو انجام میدن که نسبت بهش توجه داشته باشن.
نگار دستش را روی پیشانیاش گذاشت و پوفی کشید.
ـ جاگر من نمیفهمم تو چطور این خونه رو به دست آوردی؛ ولی من واقعا به خونهی قبلیم علاقهی بیشتری دارم.
جاگر هر دو دستش را روی کمرش گذاشت.
ـ من مجبور شدم به خاطر این خونه کل مردم ساختمون و صاحب خونه رو هیپنوتیزم کنم، اینجا جات امنتره، متوجه میشی که اگه ناپلیون بفهمه میتونه از همون چاله وسط باغچه بیاد بیرون و دخلت رو بیاره؟
بدن نگار از ترس لرزید.
ـ متوجهام؛ ولی اگه بهت نیاز داشتم چی؟ باید همهی راه رو برم خونه و بعد خودم رو توی چاله بندازم، من خصوصیات خونآشامی ندارم که بتونم ثانیهای از جایی برم جای دیگه.
صدای کلفت مردی از پشت سرش آمد.
ـ خانم مزاحمه؟
چشمهای جاگر به طور کامل قرمز شده بود، نگار چشمانش را چرخاند و به طرف مرد چرخید.
ـ نخیر.
مرد که سبیل پهنی داشت، شانهاش را بالا انداخت.
ـ هر طور میلته آبجی.
جاگر خواست به طرفش حمله کند که نگار جاگر را نگه داشت.
ـ تو که نمیخوای جلوی چشم این همه آدم، کاری بکنی؟
جاگر خودش را به نگار چسباند.
romangram.com | @romangram_com