#بد_خون_پارت_135
نگار اخم الود گفت:
ـ به نظرت من نیازی به دیدن تو داشتم؟
ـ تو نه، من.
از پله ها پایین رفت. نگار توی اتاقش رفت که از پایین صدای سر و صدا بلند شد. نگار از توی اتاقش داد زد:
ـ داری چه غلطی میکنی جاگر؟
صدایی از جاگر بلند نشد، از پلهها سریع پایین رفت. جاگر در حال وارسی یخچال بود.
ـ داری چه کار میکنی؟
جاگر سرش را از توی یخچال بیرون آورد. چشمهایش قرمز شده بود.
ـ توی خونت خون پیدا نمیشه؟ من واقعا گرسنمه.
نگار وحشت زده گفت:
ـ نه، واقعا خون پیدا نمیشه.
ـ پس.
چند قدم به سمت نگار برداشت، نگار خود را عقب کشید.
ـ من از محل زندگی بدخونها بیرون اومدم و مجبور نیستم به تو خون بدم، این رو بفهم.
و بعد روی مبل نشست و سرش را مابین دست هایش گذاشت. جاگر کنارش نشست و سرش را از میان دست هایش بیرون آورد.
ـ پس من چه کارکنم؟
نگار نگاهی به جاگر انداخت، از قصد چشمانش را درشتتر کرده بود. نگار نگاهی به ساعت انداخت، ساعت دوزاده و نیم بود. احتمالا تا نیم ساعت دیگر ولگردها در خیابان بودند.
ـ صبر کن، باید لباس بپوشم.
romangram.com | @romangram_com