#بد_خون_پارت_124

ـ‌ جاگر.

جاگر چشمانش را با حرص باز کرد. نگار تنها چیزی که دید دندان‌های نیش جاگر بود. جاگر دستش را روی گونه نگار گذاشت و از جایش بلند شد، دستش روی گونه نگار کشیده شد. جاگر از پله‌ها بالا رفت.

تقریبا یک ساعتی بود که نگار منتظر بود جاگر از پله‌ها پایین بیاید؛ اما هنوز نیامده بود. در ورودی عمارت با صدای بدی باز شد، ایزابلا وحشت زده از اتاقش بیرون آمد. جاگر درحالی که دکمه‌های لباسش باز بود و گونه‌اش خونی بود از پله‌ها پایین آمد. لوسی هم در حالی که فقط یک روتختی سفید به دور خودش پیچیده بود از پله‌ها پایین آمد. همانطور داشت غر غر می‌کرد. جاگر بازوی لوسی را گرفت.

ـ‌ باید بری.

لوسی خون روی گونه‌ی جاگر را با دستش پاک کرد.

ـ‌عزیزم.

جاگر اجازه حرف زدن به او را نداد و گردنش را پیچ داد. نگار دستش را روی دهانش گذاشت و چند قدم عقب‌تر رفت. صدای قهقه‌ی بلند مردی از پایین به گوش می‌رسید. جاگر در حالی که خیلی تند سینه‌اش بالا و پایین میشد به طرف نگار رفت. نگار نگاهی به راه پله انداخت سایه یک نفر در حال بالا آمدن از پله‌ها بود. صدای حال بهم زنی از راه پله‌ها بلند شد.

ـ بوی انسان می‌شنوم جاگر، اون برای منه؟

و بعد دوباره خندید. نگار به بازوی جاگر چنگ زد و پشتش قایم شد. نگار از روی شانه‌ی جاگر به مردی نگاه می‌کرد که کمرش قوز بزرگی داشت و احتمالا وحشتناک بود. مرد شنل بلند و سیاه به تن داشت، چشمانش به طور کامل سیاه بود و سرش تخم مرغی و کچل بود، حتی دندان هم نداشت. لبخند دندان نمایی زد که نگار دندان‌های تیزش را دید. بدنش در هم لرزید.

ـ جاگر چرا اون دختر انسان رو پشت خودت قایم کردی؟

جاگر دستانش را پشتش برد و نگار را مخفی کرد

ـ اون مال تو نیست ناپلیون، اون ماله منه.

ناپلیون چشم‌هایش را ریز کرد.

ـ از بوی خونش معلومه که زیباست، می‌تونم ببینمش؟

جاگر نگار را از پشت خود بیرون آورد. تقریبا نصف نگار پشت جاگر قایم شده بود. چشمان ناپلیون برق زد.

ـ اون زیباست جاگر، شبیه آمانداست.

جاگر بازوی نگار را گرفت.

ـ اون شبیه آماندا نیست.

ناپلیون لبخند حرص دراری زد و رو به ایزابلا کرد.

romangram.com | @romangram_com