#بد_خون_پارت_117


نگار با دردی که در مچ دستش به وجود آمده بود، چشمانش را باز کرد. با درد و عجز خواست دستش را تکان بدهد که کسی دستش را محکم گرفت و فشار داد. نگار چشمانش را باز کرد و به جاگری خیره شد که مچ دست نگار را به دهان برده بود و خونش را می‌مکید. نگار وحشت زده دور و اطرافش را نگاه کرد. کسی نبود. جاگر دست نگار را رها کرد و از جایش برخواست.

ـ هر وقت دلم بخواد از خون دستت تغذیه می‌کنم.

روی گردن نگار خم شد و باز هم بینی‌اش را روی گردن نگار گذاشت و خودش را روی نگار رها کرد. سنگینی وزن جاگر زیاد بود و نگار داشت خفه میشد.

ـ قراره تو جفت بدخون و همیشگی اون بدخون خرفت، ناپلیون باشی.

خودش را بیشتر به نگار چسباند.

ـ حتما از دیدنش وحشت می‌کنی.

نگار در حالی که گریه می‌کرد سعی داشت با دست‌هایش جاگر را از خود دور کند، اما نمیشد. جاگر از روی نگار بلند شد و نگاه حقیرانه‌ای به نگار انداخت.

ـ حالم از آبی که از چشم آدم‌ها پایین میاد بهم می‌خوره، آب چشمات رو بیرون نریز.

دندان هایش نیشش را به نگار نشان داد

ـ‌ فعلا گریه نکن، ناپلیون نمی‌آد.

و بعد قهقه‌ای زد و رفت. نگار ماند و دست دردناکش!

بعد از چند ساعت دختری به زیبایی سارا وارد اتاق شد. البته قدش از سارا بلندتر بود.

ـ هی، چرا همه‌ش دراز میشی، جاگر دوبار گردن من رو شکوند.

نگار وحشت کرده نگاهی به آن دختر انداخت. دختر بلند خندید.

ـ‌ میبینی که زنده‌ام، من خاصیت زنده شدن رو دارم.

نگار سرش را زیر پتو برد، نمی‌توانست دستش را تکان بدهد.

ـ‌چرا بلند نمیشی؟ جاگر با تو شوخی کرده، اون از بچگی این‌طوری بود.

نگار با صدای بلند گریه کرد.


romangram.com | @romangram_com