#بد_خون_پارت_114

ـ نه.

جاگر دهانش را روی گردن نگار گذاشت.

ـ نزدیک به صد سال

نگار دندان های نیش جاگر را به خوبی روی گردنش احساس می‌کرد. وحشت کرده بود.

ـ دوست دارم دندون‌هام رو توی گردنت فرو کنم و قطره به قطره خونت رو بخورم، نظرت چیه؟

نگار داشت گریه می‌کرد، جاگر قهقه‌ای بلند سر داد.

ـ نگران نباش، همین چند دقیقه پیش داشتم خون می‌خوردم.

نگار را به حال خودش رها کرد.

ـ بهتر نیست بشینی؟ من به تو مدیونم، فکر کنم اسمت انتخاب شده بود؟

نگار با پاهای لرزانش به طرف یکی از صندلی‌های توی اتاق رفت.

ـ اسمت چیه؟

ـ نگار.

جاگر با چشمان یخ زده‌اش به نگار نگاه کرد.

ـ می‌خوام به عنوان هدیه یک چیزی رو به تو بدم.

پاکتی را جلوی پای نگار پرت کرد.

ـ برش دار.

نگار با دست‌های لرزانش پاکت را برداشت.

ـ عکس‌های خانوادت توشه، فقط...

از جایش بلند شد و به طرف نگار آمد. روی نگار خم شد و چشم‌هایش را شبیه مار کرد.

romangram.com | @romangram_com