#بد_خون_پارت_108
ـ الکس!
الکساندر از جایش برخواست و به طرف در رفت، سارا هم از جایش برخواست و به دنبالش روان شد. نگار فقط لب زدنهای الکساندر و سارا را از دور میدید، مانی گفت:
ـ مامان و بابام دارن دعوا میکنند.
نگار سعی کرد که مانی را گول بزند، اما او فراموش کرده بود خونآشامها گوش و چشمهای خیلی تیزی دارند.
ـ نه، اونها فقط دارند، حرف میزنند.
مانی با چشمهای نگران به نگار نگاه کرد.
ـ من میشنوم اونها چی میگن، بابا هروقت عصبانی میشه خیلی زشت میشه، اون یک بار مامان رو زد.
نگار اخمی کرد.
ـتو صدای مامانت رو میشنوی و مامانت هم صدات رو میشنوه، کار خوبی نیست که هرچی رو که میبینی بگی.
مانی به چشمان نگار نگاه کرد و دندان های نیشش را بیرون آورد که نگار ترسید، مانی با صدای بلند خندید. نگار نگاهش را به الکساندر و سارا داد، الکساندر سرش را جلو آورد تا سارا را ببوسد؛ ولی سارا او را به عقب هول داد و به سمت میز آمد. نگار نگاهی به چهرهی سارا انداخت تقریبا عصبی بود، زیر لب غر زد:
ـ از اول اشتباه کردم که انتخاب کردم جفت خونآشامش باشم، اگه آدم بودم الان مرده بودم و اجداد به جا مونده از من داشتن زندگی میکردند.
نگار نگاهی ناراحت به سارا انداخت.
ـ لازم نبود به خاطر من این کار رو کنی.
ـ اون همیشه بد اخلاقه، فقط هروقت به من نیاز داره با من مهربون میشه، اون همیشه میخواد من دم دستش باشم میدونی، خونآشامها یکم بیحیا هستن.
نگار لبخندی به غر زدنهای سارا زد.
ـ چطور با هم آشنا شدید؟
سارا مانی را بوسید و او را از صندلیاش پایین آورد.
ـ خب وقتی که من دیدمش اون یک مرد جوان و زیبای پولدار بود، من و خانوادهم از طبقه اشرافی بودیم و توی یک مهمونی با هم آشنا شدیم، مثل اینکه پدرش نفوذ زیادی توی سیاست داشت؛ چون پدرم همیشه منو مجبور میکرد، باهاش قرار بذارم و بعد ما به هم علاقهمند شدیم.
نگار متعجب به سارا نگاهی انداخت.
romangram.com | @romangram_com