#بد_خون_پارت_105


ـ همه‌ش به خاطر این انسان؟

بعد به نگار اشاره کرد. کوروس فریاد زد:

ـ این نبرد باید اتفاق بیفته، تا کی اونا بگن و ما قبول کنیم؟ بالاخره یکیمون پیروز میشه.

الکساندر خواست چیزی بگوید که یک مرد دیگر حرفش را قطع کرد.

ـ الکساندر، بهتره حرف نزنی حق با اونه.

الکساندر به موهایش چنگ زد.

ـ فکر کنم به یکم خون احتیاج دارم سارا، بهتره بگید بیان جسد این بدخون رو جمع کنند.

به طرف سارا رفت و مانی را به آغوش کشید و از پله‌ها بالا رفت. سارا رو به نگار گفت:

ـ عزیزم بیا بریم بالا.

دستش را پشت کمر نگار گذاشت و او را تا دم در اتاق نگار همراهی کرد.

نگار خیلی وقت بود که سعی می‌کرد بخوابد؛ ولی خوابش نمی‌برد، روی تختش غلتی زد و تخت پایین رفت. از اتاقش بیرون رفت و نگاهی به دور بر انداخت، مثل اینکه همه خواب بودند، فقط نور خیلی کمی از لولای در یکی از اتاق‌ها معلوم بود. خیلی آرام به طرف آن اتاق رفت، دستگیره در را کشید و خیلی آرام در باز کرد. الکساندر روی سارا دراز کشیده بود و سرش را توی گردن سارا برده بود. الکساندر سرش را بلند کرد که نگار متوجه دهان خونی الکساندر شد.

ـ داری چه کار می‌کنی؟

هینی کشید و به کوروس نگاه کرد.

ـ تو چطور اومدی؟

کوروس پوزخندی زد

ـ من یک خون‌آشامم، داری چه کار می‌کنی؟

ـ هیچی من داشتم اینجاها رو نگاه می‌کردم.

کوروس به چشمان نگار خیره شد.


romangram.com | @romangram_com