#با_بهار_پارت_88
گفت : راست میگم یعنی تو انتظار داری وقتی اون تو رو کشت من راست راست راه برم و به روی خودم نیارم ؟
در حالی که میخندیدم گفتم : صبر کن برم درو باز کنم بیای تو به سخنرانیت ادامه بدی .
گفت : نه نه به خدا غیر ممکنه . مزاحم نمیشم راستش این وقت شبی این اقا داداش ما بدجوری هوای شما زده بود به سرش . قبل از اینکه درست متوجه منظور مریم شوم محمود روبه رویم ایستاد وگفت : بهار.
گفتم : سلام .
گفت : چند تا کتاب برات آوردم ایناروبخون این یکیش مال خودته بقیه رو بعد بهم پس بده . کتاب ها رو از لای میله ها گرفتم وبه کتابی که برای خودم گرفته بود نگاهی انداختم . هشت کتاب سهراب سپهری بود گفتم : خیلی ممنونم ولی اینم بعد بهتون پس میدم . آخه ...
گفت : بهار از دست من ناراحتی ؟
سرم پایین بود و نگاهش نمی کردم . لب هایم را روی هم فشردم و گفتم : نه چرا باید ناراحت باشم ؟ لطف کردین که این ...
romangram.com | @romangram_com