#با_بهار_پارت_72


نفهمیدم کی از ما جدا شد و رفت . حتی نشنیدم که از من خداحافظی هم کرد یا نه ! بقیه ی راه را فقط مریم حرف میزد و من ساکت بودم . سر کلاس در فرصتی که دبیر درس می داد . پیش خودم قسم خوردم که برای همیشه فکر و یادش را از ذهن و خاطرم پاک کنم و دور بریزم . همه تصوراتم خیالات پوچ و باطلی بود که تنها دل خودم را گرم می کرد او هرگز نه مرا می دید و نه وجودم را احساس می کرد . دل بستن به او تنها باعث عذاب خودم می شد او یک سال دیگر می رفت تا در گوشه ی دیگری از این دنیا به درسش ادامه دهد و تخصص اش را بگیرد . شاید دیگر بر نمی گشت . حتی اگر هم بر میگشت دیگر فاصله اش با من آن قدر زیاد شده بود که دستم به او نمی رسید ظهر که از مدرسه بر می گشتیم . به مریم تعارفی برای آمدن به خانه ی مادربزرگ نکردم و خود به تنهایی به منزل رفتم بعد از خوردن ناهار به درس هایم پرداختم . تصمیم داشتم خودم رابا برنامه های قبل مطابقت دهم . یعنی همزمان با مادربزرگ قبل از ساعت ده بخوابم و همین کار را هم کردم در جواب مادربزرگ که سراغ مریم را می گرت گفتم : به نظرم تنهایی بهتر میتونم درس بخونم !

مادربزرگ زیر چشمی نگاهی به من کرد و لی حرفی نزد و رفت دیگر حتی دزدکی هم به طرف خانه شان نگاه نمی کردم . انگار با خودم هم لج کرده بودم یا شاید خودم را گناهکار می دانستم که نتوانسته بودم به درستی موقعیت را درک کنم و بیهوده دل به او سپرده و خودم را اسیرش کرده بودم . شبها زود می خوابیدم و از مریم برای آمدن به خانه مان دعوت نمی کردم . چند روز اول مریم با سوالات مختلفش مرا کلافه می کرد ولی بعد از آن دست از سرم برداشت . ساکت شد . امتحانات آخر سال به پایان رسید و مدارس تعطیل شد . تغییرات اخلاقی و رفتاری من چیزی نبود که از چشم مریم و زهرا خانم دور بماند . با تعطیل شدن درسه ارتباط من و مریم هم کمتر شد . یک هفته از تعطیلی مدارس گذشته بودکه مریم و مادرش به خانهی ما آمدند با شنیدن صدای زنگ به طرف در رفتم و با دیدن زهرا خانم بی اختیار دست در گردنش انداختم و او را بوسیدم او هم مرا در آغوش فشرد و با دلخوری گفت مگه ما چه بدی در حق تو کردیم که از ما دوری می کنی ؟

در دست مریم یک جعبه شیرینی بود . زهرا خانم را با مادربزرگ تنهاگذاشتیم و برای دم کردن چای به آشپزخانه رفتیم مریم از فرصت استفاده کرد و گفت : معلومه تو چته ؟ بیخودی بق کردی و به ما محل نمیذاری حداقل بگو چی شده.

در حالی که خودم را با چیدن استکان ها در سینی سرگرم می کردم گفتم : مگه قراره طوری بشه ؟ من آنقدر مزاحم شماها شدم که دیگه خجالت می کشم.. تو از کی تا حالا اینقدر خجالتی شدی ؟

پوزخندی زدم و گفتم : خجالتی بودم .

بامشت به پهلویم کوبید و گفت : تو رو خدا بس کن . حالم از این حرفها به هم میخوره حالا خبر داری که فردا کارنامه ها رو میدن ؟ من میام دنبالت تا با هم بریم موافقی ؟

قبول کردم سینی چای را برداشتم و بامریم به اتاق برگشتیم زهرا خانم مهربانانه به من نگاهی کرد و گفت : دیشب تشکری سراغت رو می گرفت میگفت خیلی وقته تو رو ندیده . گفتم به خدا ما هم دیگه زیاد نمی بینیمش نمی دونم چی شده که دیگه حالی از ما نمی پرسه مشکل چیه بهاره ؟


romangram.com | @romangram_com