#با_بهار_پارت_58


شتاب در پریدن باعث شد با نفر قبلی برخورد کنم ، کنترلم را از دست دادم و ضمن اینکه سعی کردم خودم را از شعله ها کنار بکشم ، در فضا چنگ انداختم. افتادنم در میان شعله ها حتمی بود ، ولی قبل از آن ، یک نفر بازویم را چسبید و تعادلم را حفظ کرد. در حالی که هنوز از ته دل می خندیدم ، گفتم : (( آه ، ببخشید ، نزدیک بود...))

نتوانستم جمله ام را تمام کنم. محمود بود که مانع سقوطم شده ولی در عوض کتاب هایش روی زمین پخش شده بود.

برای ثانیه هایی گیج و گنگ با دهانی باز به او نگاه کردم. به نظر می رسید او هم نفهمید که چه اتفاقی افتاده است ، ولی زود تر از من خودش را یافت ، بازویم را رها کرد و گفت : (( مواظب باش بهار خانم . داشتی می افتادی توی آتیش.))

گفتم : (( کتاباتون!))

خم شدم تا کتاب هایش را بردارم . خودش هم روی دو پا نشست و در حالی که دو کتابش را بر می داشت ، گفت : (( اشکالی نداره . تو برو ادامه بده. من خودم جمعشون می کنم.))

صدای مریم که مرا می خواند تا به بقیه ملحق شوم ، مرا از او جدا کرد.

بچه ها روی بوته هایی که رو به خاموشی می رفت ، بوته های جدید اضافه می کردند و باز شعله سر می کشید. دوباره به دنبال مریم شروع به دویدن کردم. این بار احمد هم به دنبال ما بود. وقتی به آخرین بوته نی رسیدیم ، بر می گشتیم و راه رفته را باز می دویدیم و می پریدیم.


romangram.com | @romangram_com