#با_بهار_پارت_56


یکدیگر را د اغوش گرفته بودیم و من با صدای بلند گریه می کردم عمو جلیل مرا کنار کشید و به دست زهرا خانم سپرد و همراه علی رفت تا کار هایش را سروسامان دهد خیلی زود تر از ان چه تصورش را می کردم عی از پشت شیشه ها ی سالن دستش را برایم تکان داد و رفت به نظرم می رسید دیگر مرد شده و اثار بچه گی از چهره اش رخت بر بسته است

علی رفت در حالی که فقط 15 سالش بود اما کوهی از تجربه داشت سختی کشیده بود مزه ی نداری را چشیده بود م وطعم تلخ تنهایی و بی کسی را می دانست رفت تا اینده اش را بسازد برایش دعا کرد که موفق بشود می دانستم که موفق می شود

از ان شب به بعد مریم در عمل جای علی را گرفت و در اتاق من ماندگار شد از مدرسه که بر می گشتیم به خانه شان می رفت و ساعتی بعد در خانه ی ما بود مادر بزرگ حرفی نمی زد زیرا زهرا خانم و خانواده اش محبت را در حق ما تمام کرده بودند در دلم کششی نسبت به محمود احساس می کردم با هر بار دیدنش صورتم سرخ می شد و گر می گرفتم ولی هرگز او را همپای خود نمی دیدم یا ه عبارتی او برایم دست نیافتنی بود یک ماه بعد از رفتن علی اولین نامه اش به دستم رسید و من بی اختیار نامه را بوسیدم و ان را باز کردم نوشته بود :

بهاره ی عزیزم خواهر عزیز تر از جانم سلام نمی دانم تو در چه حال و هوایی هستی فقط امیدوارم تو و مادر بزرگ و سایر عزیزانم در سلامتی کامل باشید من هم خوبم و به غیر از دل تنگی که گاهی به صورت بغض را گلو و نفس کشیدنم را می بندد ناراحتی دیگری ندارم اینجا همه چیز خوب و زیباست همه با من مهربانند عمو زن عمو همین طور دو دختر ان ها ماری و مریم البته این مریم با مریم تشکری تفاوت زیادی دارد با این که این مریم هم ساده و مهربان است گمان نکنم بتواند جای مریم دوست تو را بگیرد این هازبان فارسی را کم می فهمند و یاد گیری زبان فرانسه هم مشکل است ولی در همین چند روزه چند کلمه یاد گرفته ام قرار است به کلاس بروم تا سریع تر راه بیفتم و بعد هم به درسم ادامه دهم اینجا در اختیار من اتاقی قرار گرفته ولی عمو به طریقی به من فهمانده است که اینجا هم باید کار کنم و زندگی ام را بچرخانم و نباید فکر کنم می توانم از کمک های مادی او بهره مند شوممن از این موضوع خوشحالترم زیرا دوست ندارم زیر منت کسی باشم به طور قطع همه ی تلاشم را می کنم تا روی پای خودم بایستم دیروز همراه ماری و مریم به چند فروشگاه سر زدیم و چند خیابان را با اسامی ان ها یاد گرفتم پلووری که زهرا خانم زحمتش را کشیده بود اینجا خوب استفاده دارد دیروز ان را پوشیدم به نظرم هنوز بوی خانه ی ان ها را می دهد دلم برای احمد و محمود اقا تنگ شده است همین طور برای زهرا خانم که بوی مادرمان را می دهد و اقای تشکری و البته مریم . دلم برای مادر بزرگ هم بسیار تنگ است با این که او هرگز محبت زبانی به ما نداشت احساس می کنم ته قلبش به من و تو علاقه ی زیادی دارد بهاره اگر توانستی گاهی به حاج نصرت سر بزن او مرد بزرگی است پولی که او در فرودگاه به من داد خیلی زیاد است به اندازه یحقوق سه ماهم در مغازه اش کار کنم و اینجا خیلی به دردم خورد همین طور پولی که اقای تشکری داد همه ی امیدم به این است که روزی برگردم و محبت همه را پاسخ دهم بهاره جان تو هممثل همیشه درس بخوان به امید خدا شاید بتوانم تو را روزی اینجا بیاورم مطمئن باش خدا همیشه با ماست و مارا فراموش نمی کند این را حاج نصرت به من می گفت از قول من به همه ی کسانی که می شناسمشان و دوسشان دارم سلام برسان از جمله به خاله افسر و شو هرش ،عموجلیل و اکرم خانم به مادر بزرگ هم بگو که دوستش دارم تو را به خدا می سپارم و منتظر نامه ات هستم

علی

نامه را به مریم دادم تا ان را برای خانواده اش بخواند غروب که مریم در خانه ی خودشان بود از پشت پرده به خانه ی ان ها و به اتاق محمود چشم دوختم ناگهان از صحنه ای که دیدم بر خودم لرزیدم همزمان با من محمود هم پشت پنجره ی اتاقش بود و بیرون را تماشا می کرد از ان فاصله نمی توانستم بفهمم نگاهش به کجاست ! شاید به حیاطشان یا شاید در خیالات خودش بود و جایی را نمی دید یا شاید به اناق من و به من ! نمی دانم چند لحظه به همان حالت میخکوب ماندم انگار پاهایم به زمین چسبیده بود او هم هیچ حرکتی نمی کرد آه خدایا کاش حداقل می توانستم نقطه ی نگاهش کجاست شاید هم زیادی خوش خیال بودم و او اصلا مرا نمی دید با همین فکر از پشت پرده کنار اومدم و به سراغ کتاب هایم رفتم اما افکارم به هم ریخته بود چرا طی این همه مدت با چنین صحنه ای رو به رو نشده بودم ؟چرا او را هرگز جدای از کتاب ها و درس هایش نمی دیدم ؟ و حالا ....نه نه... باز هم تصورات بیهوده و پوچ به سراغم امده بود انگار باز هم زیادی خودم را دست بالا گرفته بودم به طور حتم او در دانشکده دختران زیادی را می دید که هرگز متوجه من نشود تازه او هنوز مرا به چشم کودک نگاه می کرد و توجه گاه و بیگاهش به خاطر وضع فوق العاده ام بود نمی بایست خودم را فریب می دادم تازه مگر من دارای چه امتیازی بودم که به خودم اجازه می دهم این افکار در قلبم شکل بگیرد ؟بی اختیار به سمت دراور اتاقم رفتم ایینه ای بالای ان نصب و رو به روی ان ایستادم به چهره ی خودم چشم دوختم به غیر از موهای دراز که روی شونه هایم را می پوشاند و چهرهای رنگ پریده چیز دیگری جلب توجه نمی کند بی حوصله به سمت پرده رفتم و دزدکی به ان طرف نگاه کردم ولی کسی نبود دلتنگ شدم و به کنار رفتم شاید مرتبه ی قبل هم وقت خیال کرده بودم می بایست این تصورات را از ذهنم بیرون می ریختم بچه ها در مدرسه از این قبیل داستان های عاشقانه و زود گذر زیاد تعریف می کردند که پایان همه ی ان ها تا حدودی یکی بود فراموشی و خنده ! همه برای تفریح و به مقتضای حوادث و جریانات روز مره پیش می امد چند صباحی سرگرمی و بعد جدایی و فراموشی اکثر ان ها با یک نگاه و با همان نگاه اول شروع می شود و با دل تنگی ها و بی قراری ها ادامه می یافت بعد هم دیدار های وقت و بی وقت و دزدکی و پس از چندی کشمکش و جنگ و گریز عاقبت هم با بگو مگو ها و دعوا ها ی توام با گریه و اشک پایان می یافت و سپس فراموش می شد ولی داستانما حکایتی دیگر داشت از روزی که یادم می امدد او را دیده و هرگز با یک نگاه دل نباخته بودم ، دل نباخته بودم ؟مگر من به او دل باخته بودم ؟آه پروردگارا چطور چنین چیزی ممکن بود ؟هیچ نفهمیدم چه وقت این اتفاق افتاده بود ! خدا خدا می کردم حداقل این علاقه یک طرفه نباشد ! آه چه می گفتم ؟کدام علاقه ؟ او که مرا نمی دید بهتر بود من هم ذهنم را از همه چیز پاک می کردم و بعد از ان روز و ان غروب تا مدت ها دیگر او ندیدم حتی خبری هم از او نداشتم

فصل پنجم


romangram.com | @romangram_com