#با_بهار_پارت_130
گفتم : چیزی نیست فقط دلم بیخودی هوای علی رو کرده ولی طاقت میارم ؟
گفت : مواظب خودت باش مادر . منم که حسابی سرم شلوغه ایشالا به امید خدا محمود که به سلامتی رفت بیشتر به شما می رسم .
لب هایم را روی هم فشردم و همراه مریم و احمد رفتیم . ساعت دو بعداضهر که زنگ تعطیلی زده شد همراه مریم از مدرسه خارج شدم . مریم مثل همیشه باپرچانگی و حرف های بی سر و ته حوصله ام را سر می برد . وقتی متوجه شد که توجهی به حرف هایش ندارم با بازویش به پهلویم زد و گفت : ببینم مگه بار اون کشتی هات که غرق شده محموله ی طلا بوده که این طور تو همی ؟ بدجوری به هم ریختی . نه نه یادم اومد فهمیدم موضوع چیه . مشکلات مربوط به قصه ی عشق و عاشقی و این حرفاس . باور کن اون بیچاره هم حال و روزش از تو بدتره ولی چی کار کنه ؟ آنقدر کار ریخته سرش که وقت نداره سرش رو بخارونه .
پوزخندی زدم و گفتم : دست بردار مریم این حرفهایی که میزنی هیچ کدوم توی مغز من نیست .
گفت : حالا خانم بداخلاق اونجا رو نگاه کن ببین کی منتظرمون وایستاده .
به جایی که او گفت نگاه کردم .خودش بود محمود. بی اختیار و شتاب زده سلام کردم . مقابل من و مریم ایستاده بود. گفت : می شه از خانما تقاضا کنم افتخار بدن امروز ناهار رو با هم بخوریم ؟
نگاهی به مریم کردم و با تردید پرسیدم : کی ؟ من ؟
romangram.com | @romangram_com