#با_بهار_پارت_128


در حالی که همچنان می خندید گفت : امان از دست تو ولی بذار روشنت کنم .من توی دنیا تنها یه بهار دارم که وجودم به وجودش بنده اونم تویی حالا فهمیدی ؟

بی اختیار گفتم : بله فهمیدم .

گفت : خوب حالا تو نمیخوای حرفی بزنی ؟

گفتم : من که گفتم می ترسم مادربزرگ ...

او ادامه اش را گفت : بیدار بشه .

گفتم : پس خداحافظی بکنیم ؟

گفت : بهار عزیزم به امید روز ملاقات .


romangram.com | @romangram_com