#با_بهار_پارت_113
دستش را از لای میله ها به داخل آورد و گفت: دستت رو بده به من .
شاخه گل دردستم بود . آهسته گفتم : شما برین شاید فردا خودم بیام خونه تون .
گفت : ولی فردامن نیستم . کشیک دارم .
داشتم فکر میکردم چه کنم که گفت : بهار ؟
بادلشوره نگاهش میکردم و منتظر بودم برود . پرسید میگی برم؟
با سرجواب مثبت دادم روی موهایش دست کشید . نفسش رابیرون داد و گفت :باشه نمیخوام اذیت بشی میرم ولی بر میگردم . مادربزرگ صدایم زد و من مستاصل به او نگاه کردم دستی برایم تکان داد و رفت .
لیوان را که از مادربزرگ می گرفتم پرسید باکسی حرف می زدی گفتم : نه صدای تلویزیون بود .
گفت : بگیر بخواب صبح خواب می مونی !
romangram.com | @romangram_com