#آوای_عشق_پارت_78
خندم گرفت..ماشالا هممونم مثل هم بودیم ... ولی نخندیدم و رومو ازش گرفتم که مثلا ازش ناراحتم..چنگالم رو برداشتم و یه تیکه از جوجه خوش رنگ و بو رو توی دهنم گذاشتم..سیما کهانگار فهمید ناراحتم با صدای مظلومی کنار گوشم زمزمه کرد..
- اخه اوایی تو دیدی داداشم داره میبترکه از حرص ها بازم با اون پسره حرف زدی خو ببخشید یهو منم حرصم گرفت..اصن من طرف توام داداشمم به درک اصن کمکت میکنم بچزونیمش خوبه ؟ ...
با نیش باز نگاهش کردم و قبول کردم اونم لبخندی زد و شروع کرد به خوردن..
شام خوبی بود و شب به یاد ماندنی شد..ساعتای 10 بود که از رستوران خارج شدیم و به مقصد تهران سوار ماشین ها شدیم ... روژان هم اومد کنار من و اوش هم خوشحال حرکت کرد ...
از بس زده بودیم تو سر کله همدیگه داشتم بالا میاوردم ... بین دوتا زمبه نشستن واقعا صبر ایوب میخواست ... کلمو از بین دوتا صندلی بردم جلو که دیدم سیا سرشو گرفته بین دستاش و سرش خمه ... بیخیال رو کردم به اوش صدامو مظلوم کردم ... - اوشیییییییی ... !!! - باز چیه وروجک حساب اون دوتا رو رسیدی حالا نوبت منه ؟ .. - نخیرم فقط میخواستم بگم یه اهنگ بذار حوصلم سر رفت بابا ... اوش خندید و سی دی ها رو داد دستم ... - بیا شیطون خودت انتخاب کن بده من بذارمش توی دستگاه ... با ذوق شروع کردم به گشتن سی دی ها تا اهنگ مورد علاقمو پیدا کنم ... بعد از کمی جست و جو بالاخره پیداش کردم و دادم دست اوش اونم گذاشتش توی دستگاه..سریع خم شدم جلو و چندتا اهنگ جا به جا کردم تا اونی که میخواستم شروع شد با اینکه بر خلاف اهنگای دیگه ایی که گوش میدادم اروم تر بود ولی من عاشقش بودم ... با من قدم بزن حالا که با منی حالا که بغضی ام حالا که سهممی با من قدم بزن میلرزه دست و پام بی تو کجا برم بی تو کجا بیام دست منو بگیر کنار من بشین من عاشقت تو ام حال منو ببین حال منو ببین از دلهره نگو از خستگی پرم بی تو میشینمو روزارو میشمارم هرجا بری میام دلگرم و بیقرار بیقرار بی من سفر نرو تنهام دیگه نذار تو با منی هنوز عطر تو با منه فردا داره به ما لبخند میزنه نگاهم افتاد به سیاوش که داشت منو نگاه میکرد..بازم اون برق همیشگیوومطمئنم من هخر از نگاه پر معنی این دیوونه میشم..با بی تفاوتی نگاهمو ازش گرفتم و همراه اهنگ زمزمه کردم..بذار فکر کنه واسه اون گذاشتم اینو تا یکم بچه دلگرم بشه ... بی تو برای من فردا پر از غمه بی تو هوا پسه دنیا جهنمه دسته منو بگیر تو اوج اضطراب بازم منو ببر با بوسه ایی به خواب با من قدم بزن تو این پیاده رو من عاشقت شدم از پیش من نرو هرجا بری میام دلگرم و بیقرار بی من سفر نرو تنهام دیگه نذار تو با منی هنوز عطر تو با منه فردا داره به ما لبخند میزنه هرجا بری میام دلگرم و بیقرار بی من سفر نرو تنهام دیگه نذار تو با منی هنوز عطر تو با منه فردا داره به ما لبخند میزنه اهنگ که تموم شد نگاهم بازم به ساوش یه نگاه انداختم..بازم سرش پایین بود ... اوخی جانم گل پسرمون انگار داره فکر میکنه ... با بی تفاوتی نگاهمو ازش گرفتم ... به من چه من از این اهنگ خوشم اومده و گذاشتمش اونم میتونه فکر کنه که واسه اون گذاشتمش ... والا..اصن مثلا واسه اون گذاشتم بریم روی سقف ماشین قدم بزنیم ... اوا کم چرت پرت بگو..اخه خودشیفته اعتماد به سقف کی به تو گفته که اون الان داره به تو و قدم زدم با تو فکر میکنه ؟ !!..با صدای خنده های ریزی به سمن اوش چرخیدم که داشت میخندید..از ایینه اخمی بهش کردم و بهش توپیدم.. - کوفت..چته ؟ صدای خندش بلند تر شد و این بار با صدای بلند تری شروع کرد به خندیدن ... - اخ اوا نمیدونستم از این اهنگای مثلا ارومم گوش میدی..تا دیدم سی دی گذاشتی رو دستگاه فک کردم الان یه گروه درباره جک و جونورا شروع میکنن به خوندن ... و با خیال راحت قهقهه زد که باعث شد سیما و روژان هم بخندن و منو مسخره کنن ... تو جونشون این خنده ها ... حالا صبر کن اوش خان من اگه تلافی نکنم اوا نیستم که..بغ کردم و تکیه دادم به پشتی صندلی و دست به سینه نشستم ... نیم ساعت نشسته بودم و هی تو جام تکون تکون میخوردم انگار منتظر بودم یه خری پیدا بشه و بیاد نازمو بخره ... توهمه شدم دیگه ... نمیدونم چقدر دیگه همون جور جر جر کردم که اخر از بیحوصلگی نفهمیدم کی خوابم برد ... با احساس تکون خوردن چیزی روی صورتم سریع چشمامو باز کردم..از دیدن چیزی که تقریبا روی دماغم بود از ته حلقم جیغ زدم و شروع کردم به دست و پا زدن..اونقدر جیغ و دست و پا زدم که با پیچیدن دستی به دور بازوم زدم زیر گریه ... از ترس حتی چشمامم باز نمیکردم ... با صدای شخصی که اومد انگار ته دلم یه خورده قرص شد که تنها نیستم ... - اوا ؟ ؟ ... چی شده ؟ ... خواب بد دیدی دختر ؟ ..چته اخه ؟ !! ... با دیدن کیان که با چشمای گشاد شده بهم نگاه میکرد یکم فین فین کردم و اطرافم رو نگاه کردم ... با دیدن اون چیز گریم دوباره شدت گرفت و با گریه بهش اشاره کردم..کیان بهش نگاه کرد و بعد پقی زد زیر خنده ... از خندش هم تعجب کرده بودم و هم حرصم گرفته بود..یعنی دیدن یه مارمولک و ترسیدن من اینقدر خنده داره ؟ ... کیان که قیافه منو دید به زور جلوی خندشو گرفت و با یه دست سریع مارمولکه رو که الان بالای صندلی بود رو انداخت بیرون ... بینیمو چین دادم و با چندش بهش نگاه کردم که کیان دوباره با دیدنم نشست روی صندلی و خندید ... میون خنده بریده بریده گفت : - وای ... اوا ... چق..چقدر باحال..شده قیافت..با رسیدیم ... مثل..چ..چی گرفتی خوابیدی ... شانس اوردی..من اومدم یه چیزی از ماشینم بردارم ... وگرنه فکر کنم ... تو تاحالا خودتو کشته بودی ... و دوباره خندید ... ای درد..اخه کجاش خنده داشت این ؟ ..یه نگاه دیگه به اطراف انداختم..انگار راست میگفت هیچکس توی ماشین نبود و جلوی ماشین هم ویلا دیده میشد ... نامردا حتی بیدارمم نکردن..من اگه اینا رو ادم نکنم اسممو میذارم زیزیگلو ... با حرص دو چندان بدتر به کیان که از شدت خنده قرمز شده بود و اشکش در اومده بود نگاه کردم و توی یه حرکت جفت پامو اوردم بالا و محکم زدم به رون پاش..چون در ماشین باز بود و کیان هم بخاطر خنده بدنش شل شده بود و توقع همچین کاری رو نداشت از اون طرف شلپی افتاد پایین و این باعث شد خندش قطع بشه و قهقهه من شروع بشه..کیان با چشای گرد شده داشت بهم نگاه میکرد ... انگار هنوز نتونسته بود هضم کنه که چه اتفاقی افتاده و الان چرا پایینه ... بعد چند ثانیه که انگار دوهزاریش افتاد پاشد و لباسشو تکوند و به طرفم یورش اورد..منم سریع یه جیغ زدم و از اون یکی در فرار کردم و پریدن پایین که یهو جلو روم ساوش رو دیدم که اونم چشاش شده بود قد توپ تخم مرغی ... توی اون موقعیتی که کیان دنبالم بود و قصد گرفتنمو داشت اصلا برام مهم نبود که سیاوش کیه و چه حرفایی بهم زده و چه جوابی گرفته ... فعلا فقط مهم این بود که از دست کیان راحت بشم..سریعتر دویدم و پریدم پشت سیا سنگر گرفتم ... حتی از پشت هم میشد فهمید که داره چقدر تند تند نفس میکشه ... وا این دیگه چشه ؟ ... یهو صدای سیاوش بلند شد که غرید ... - اگه گرگم به هواتون تموم شده لطفا بیاین شام که منتظر شماها هستن.. و با عصبانیت از بغل رفت که منم سریع از پشتش رفتم و برای کیان که هنوز ایستاده بود و داشت با چشم و ابرو برام خط و نشون میکشید زبون دراوردم و با سیاوش وارد ویلا شدیم که وسط راه یهو سیاوش چرخید طرفم و من چون انتظارش رو نداشتم و با فاصله کمی ازش میرفتم خوردم به شکمش و سیاوش هم از موقعیت سواستفاده کرد و محکم دستاشو پیچید دورم ... ... با صدایی که یه حس خیلی لطیفی توش بود و دل ادم رو زیر و رو میکرد اروم زیر گوشم زمزمه کرد : - چرا اوا ؟ ... فقط بهم بگو چرا اینکارو میکنی ؟ ...
هنوز توی شک بودم ... انگار مغزمم مثل من تعجب کرده بود و هیچ عکس العملی نشون نمیداد ... بعد چند لحظه انگار تازه نورون هام شروع به فعالیت کردن و مغزم فهمید که باید یه حرکتی بکنم..سریع خودمو از حصار دستاش ازاد کردم ... به حدی عصبی بودم که نفس نفس میزدم مطمئن بودم بازم سرخ شدم..نمیدونم ... شاید اگه هرکس دیگه ایی جای سیاوش بود اینقدر عصبی نمیشدم ولی یخاطر جریاناتی که بینمون به وجود اومده بود حس میکردم یه جوری باهام بیگانست و قصدش از تمام این کار ها سواستفاده کردنه ... انگشته اشارمو به سمتش گرفتم و از بین دندونایی که بهم قفل شده بودن غریدم :
- تو چه غلطی کردی؟هــا؟!
اخرین کلمه رو به حدی بلند گفتم که خودم یه. لحظه تو جام لرزیدم ولی بازم چیزی از عصبانیتم رو کم نکرد ...
- اوا..من..من فقط میخواستمــ..
- چیه؟چی میخواستی؟ببین اقا پسر اگه فکر میکنی میذارم این سفرم رو مثل سفر شیرازم زهرمارم کنی کور خوندی ... من بهت همچین اجازه ایی نمیدم که بخوای چپ و راست بپری بغلم کنی و گوشمو از مزخرفاتت پر کنی اصلا میدونی چیه؟!ازت بدم میاد ... ازت متنفرم سیـاوش ...
کلمات همین جور رگباری از دهنم خارج میشدن و من هنوز به اون ارامشی که میخواستم نرسیده بودم ... با کشیده شدن دستم سریع برگشتم و با خشم به شخص پشت سرم نگاه کردم ... کیان بود که با چشمای گرد شده نگاهم میکرد..توی نگاهش انگار یه علامت سوال بزرگ بود..اره بود..لعنتی چطور تونستم بفهمم..دستمو از دستش کشیدم بیرون و به سیاوش که حالا سرش پایین بود نگاه کردم..ی لحظه دلم براش سوخت ولی خیلی سریع پسش زدم و به پشت سرش نگاه کردم..تقریبا همه با چشمای گشاد شده نگاهم میکردن..با دیدن اونا خجالت کشیدم و سرمو انداختم پایین..
- معذرت میخوام ... من..من میخوام برم کنار دریا..
عقب گرد کردم و از کنار کیان رد شدم و از ویلا زدم بیرون ... جالب بود کسی جلومو نگرفت و حتی کسی همراهم نشد ... انگار همه میدونستن من به این ارامش نیاز دارم و این ارامش رو دریا بهم میده ... ویلامون نزدیک به دریا نبود و باید یکم پیاده روی میکردی تا برسی بهش ... از کنار ویلاهای کوچیک و بزرگ میگذشتم و بوی خاک نم خورده رو با تموم وجود به ریه هام میکشیدم ... واقعا حتی بهترین کارخونه های عطر ساز پاریس هم نمیتونه همچین بویی رو بسازه ... توی حال خودم بودم که با لرزیدن چیزی روی رون پام یکم ترسیدم ولی خیلی سریع دستمو کردم توی جیب شلوارم و موبایلمو کشیدم بیرون..با دیدن اسم ترلا که روی گوشی خودنمایی میکرد لبخندی زدم..واقعا چقدر من بیمعرفت بودم که حتی یادم نبود همچین دوستی هم دارم..سریع دستمو کشیدم روی صفحه و تا قطع نشده جواب دادم ...
- به به سلام خانوم خانوما شماره گم کردین؟
ترلا : - تو یکی دیگه خفه شو..مردشور خودتو اون سلام کردنتو اون شمارتو اون گوشیتو باهم ببرن که انگار شماره من داره توش خاک میخوره ... اخه عزیز من حالا میگیم من شوهر دارم سرم به زندگی گرمه تو چی که تو عیدی فقط لم دادی خوردی و خوابیدی ...
- باشه بابا ترلا خانوم یکم نفس بکش اگه مردی من جواب کیروش رو نمیدما میگم خودش کرده که لعنت بر خودش باد..
تا اینو گفتم نفهمیدم چی شد که پرده گوش اینوریم چسبید به اون یکی ...
ترلا : - تو غلط میکنی ... اصن من تا کاکائوی تورو نخورم از این دنیا بار سفر نمیبندم ... حالا بگو ببینم چرا اصن یادی از من نکردی؟!
romangram.com | @romangram_com