#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_273
اطراف رو نگاه کردم. نه درست نمی شد همه چی تار بود. همه چیز جلو چشم هام دو تا شده بود. اشکان باز هم صدام کرد.
-هانا؟
من نتونستم جوابش رو بدم و تنها تاریکی بود که دیدم و در آخر بی خبر از همه جا و همه چیز شدم.
نگاهم به سقف سفید بود ولی اشک درون چشم هام باعث شده بود جلوی دیدم تار باشه. آروم از روی تخت سفید رنگ بلند شدم. سرم توی دستم رو آروم بیرون آوردم و پام رو روی سرامیک های سفید رنگ گذاشتم و از روی تخت پایین اومدم. به سمت در رفتم. از اتاق خارج شدم. سوگل توی راهرو روی صندلی ها نشسته بود. من رو دید از جاش بلند شد.
-عزیزم خوبی؟
فقط نگاهش کردم. دستم رو گرفت و آروم به سمت جلو هولم داد.
-بیا بریم عزیزم، می ریم طبقه بالا.
اشک هام از گوشه ی چشم هام پایین اومدند.
-حالش چطوره؟
سری تکون داد.
-اگه تو براش دعا کنی حالش خوب می شه.
romangram.com | @romangram_com