#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_271


به کامپیوتر روی میز نگاهی انداخت و گفت: ایشون نیم ساعتی هست که وارد آی سی یو شدند، طبقه بالا.

با بهت نگاهی به پرستار جوان کردم.

-چی؟ آی سی یو؟

سرش رو تکون داد.

-بله خون ریزی داخلی داشتند و سرشون ضربه دیده توی کما هستند.

دستی روی شونه‌ ام نشست. نگاهی به مامان کردم.

-مامان؟

مامان دستم رو گرفت.

-آروم باش مادر، بیا بریم طبقه بالا.

شل و وارفته دنبال مامان راه افتادم. توی شک بودم و باورم نمی شد و همین طور با بهت به اطراف نگاه می کردم. مامان به طرف اشکان رفت. ایستادم و از دور به اشکان نگاه کردم با خجالت سرش رو پایین انداخت و به سمتم اومد.

-من واقعا متأسفم هانا.


romangram.com | @romangram_com