#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_231
دست هام رو دور کمرش حلقه کردم.
-خوبم بابا جونم، خوش اومدی.
روی موهام رو بوسید و من رو از توی بغلش بیرون آورد و کنار رفت. با دیدن خاله و شوهر خاله کمی مات موندم اما به خودم که اومدم به سمتشون رفتم و بهشون خوش آمد گفتم. خاله تا من رو بغل کرد زد زیر گریه و همه اش کنار گوشم معذرت خواهی می کرد.
اما من از دست خاله ناراحت نبودم. تقصیر اون نبود که علیرضا بد شده بود. مامانم هم که همه اش قربون صدقه ام می رفت. توی این دو روز که مرخص شده بودم هر روز پیشم اومده بود و ساعت به ساعت زنگ می زد و حالم رو می پرسید. کلی خوش حالن بخاطر بچه ام که هنوز زندست و مامان از همین حالا داره برای اتاق بچه و خرید وسایلش لحظه شماری می کنه، از خودمم بیش تر ذوق کرده. به سمت هال هدایتشون کردیم. سوشا دستم رو گرفت و من رو همراه خودش به سمت هال برد.
-سوشا تو بخاطر خاله و اومدنشون ناراحت نیستی؟
شونه ای بالا انداخت.
-نه، کار پسرشون تقصیر اونا نیست.
گونه اش رو بوسیدم.
-مرسی عزیزم.
لبخند زد و باهم پیش مهمون هامون رفتیم. بعد از نیم ساعت حرف زدن و حال و احوال پرسیدن یهو سوشا از جاش بلند شد و رو به مهمون ها گفت: خب خیلی خوش اومدین. راستش شام امشب به عهده من بود و خب حالا که شما آمدید کارم سخت تر شده.
بعد به سمت مامان و خاله که کنار هم روی یه مبل دو نفره نشسته بودند؛ رفت و دست هاش رو روی مبل گذاشت و سرش رو بین سر اون ها گذاشت و گفت: فکر کنم به کمک این دو تا کدبانو نیاز داشته باشم!
romangram.com | @romangram_com