#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_212

با لبخند چندتا سلفی گرفت که من توی هیچ کدومشون حواسم نبود. یه عالمه عکس سلفی و عکس های متفاوت و باحال باهم گرفتیم و اون شب رو با خنده و مسخره بازی تا دیر وقت بیدار بودیم.

***

روی کاناپه توی هال دراز کشیده بودم و به سقف خیره شده بودم. مرور این دوماه زندگی با سوشا واقعا برام خوشایند و هر بار لبخند به لبم می آورد. دو ماهی که گذشت جز اون دو هفته اول که سوشا باهام بد رفتاری می کرد دیگه بدی از سوشا ندیده بودم و هر روزم پر از اتفاق های شیرین بود. سوشا خیلی عوض شده بود و فوق العاده مهربون و دوست داشتنی و خوش رفتار بود. دستی روی شکمم کشیدم. بهترین اتفاق توی طول این دو ماه کوچولوی توی شکمم بود که از روزی که این موضوع رو فهمیده بودیم سوشا خوشحال تر و مهربون تر از همیشه شده بود. نگرانیش بی اندازه بود و مثل پروانه دورم می چرخید. توی این یه ماه بارداری واقعا خیلی عذاب دیدم. ویارم وحشتناک بود و گاهی اون قدر بالا می آوردم که حس می کردم دارم می میرم.

از جام بلند شدم و روی کاناپه نشستم. به ساعت نگاه کردم ساعت یک شب بود و سوشا هنوز خونه نیومده بود. پوفی کشیدم نمی دونم چرا یه هفته ای بود که سوشا تغییر کرده بود. دیر به خونه میومد، خسته و بی حال بود، تلفن ها و پیام هاش بیش تر از همیشه شده بود و بدتر از همه این بود که می گفت چیزی نیست و حتی روی گوشیش رمز گذاشته بود و به من چیزی نمی گفت.

می ترسیدم که باز مثل اول بشه و من این بار واقعا نمی دونم با یه بچه توی شکمم باید چیکار کنم؟

صدای چرخیدن کلید توی در من رو به خودم آورد.

نگاهم به در بود که سوشا توی چهار چوب در قرار گرفت.

-سلام نخوابیدی هنوز؟

آروم سرم رو به معنی نه تکون دادم. به سمتم اومد و روی موهام رو بوسید و به سمت آشپزخونه رفت و نایلکس های خرید رو روی اپن گذاشت. خواست به سمت پله ها بره که از روی کاناپه پایین اومدم‌.

-نمی خوای بگی که چرا دیر اومدی؟

از کنار پله ها همون طور که دستش روی نرده بود سرش رو به سمتم چرخوند و بی حال گفت: عزیزم شرکت کار داشتم باز شروع نکن.

با صدای گرفته ‌ی گفتم: ولی من از صبح تنها بودم سوشا.

romangram.com | @romangram_com