#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_209
بابا خندید و رو به مامان گفت: غذا حاضره حاج خانم؟
مامانم با لبخند از جاش بلند شد.
-اره می رم میز رو می چینم.
منم همراهش بلند شدم.
-منم کمکت میام.
همراه مامان به آشپزخونه رفتم و با کمک هم میز رو برای خوردن خورشت قیمه خوش مزه مامان آماده کردیم. کلی کنار مامان و بابا بهمون خوش گذشت. کلی خندیدیم و حرف زدیم. مامان و بابا خیلی از بودنمون کنارشون خوش حال بودند. اون شب رو تا دیر وقت کنارشون بودیم و شب عالی رو پیش هم گذروندیم.
وقت برگشت سوشا توی ماشین ساکت بود و انگاری فکرش خیلی مشغول بود.
-چرا ساکتی سوشا؟
نیم نگاهی بهم کرد و دوباره به جلو خیره شد.
-باید یه شب به مامان و بابای منم یه سر بزنیم.
سرم رو تکون دادم و با لبخند گفتم: البته، یه شب حتما پیششون می ریم.
romangram.com | @romangram_com