#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_200

آروم در خونه رو با کلید باز کردم و وارد شدم. صدای بسته شدن در توی اون خونه‌ی درن دشت و بزرگ پیچید. صدای قدم هام تنها صدایی بود که سکوت خونه رو می شکست. به سمت هال رفتم. توی چهار چوب در نگاهی به آشپزخونه کردم که از اپن آشپزخونه نگاهم به هانا افتاد که پشت میز غذا خوری نشسته بود و به بشقاب خالی خیره بود. نزدیک تر رفتم؛ یه بشقاب هم رو به روی جایی که من می‌نشستم گذاشته بود و وسط میز هم یه دیس برنج و کاسه ای پر از قرمه سبزی بود. لبخندی زدم من عاشق قرمه سبزی بودم. آروم از هال گذشتم و به سمت آشپزخونه رفتم. با صدای قدم هام هانا به خودش اومد. کت اسپرتم رو روی اپن گذاشتم. هانا به من نگاه کرد.

-سلام خوش اومدی.

لبخندی زدم.

-مرسی.

تعجب رو توی نگاهش می دیدم‌. خب هر بار که این رو می گفت جوابش رو نمی دادم. بشقابش رو از روی میز برداشتم و براش برنج و قرمه سبزی ریختم؛ برای خودم هم همین طور بشقابم رو پر کردم. دست هام رو روی ظرف شویی شستم و پشت میز غذاخوری نشستم. دکمه ی اول پیراهن سفیدم رو باز کردم و به خوردن مشغول شدم. نگاهم به بشقاب هانا افتاد که غذاش هنوز دست نخورده بود. سرم رو بلند کردم و به چشم های متعجب هانا نگاه کردم.

-چرا نمی خوری؟

دستش به سمت قاشقش رفت.

-می خورم.

سرش پایین بود و آروم و آروم داشت غذا می خورد. مظلوم تنها کلمه ای بود که وقتی به هانا نگاه می کردم توی ذهنم می اومد. پوفی کشیدم و گفتم: نظرت چیه بعد از نهار بیرون بریم؟

با عجله از جاش بلند شد.

-پس من برم آماده شم.

با تعجب نگاهش کردم.

romangram.com | @romangram_com