#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_196

-ای خدا یه دوست درست حسابی نداریم.

یه سری دختر یه گوشه ایستاده بودند و به من نگاه می کردند و هر از گاهی یه لبخند می زدند و یا می خندیدند.

ابرویی بالا انداختم.

-این احمق ها رو کجای دلم بزارم؟

از جام بلند شدم و دستم رو توی جیب پالتوی کوتاه چرمم گذاشتم و با سری پایین توی خیابون طویل قدم زدن رو از سر گرفتم. فکرم درگیر و زیادی مشغول بود جوری که نفهمیدم که چطوری و کی به خونه رسیدم.

در رو با کلید باز کردم و وارد خونه شدم. آروم از راهرو گذشتم که چششم به هانا که روی مبل سه نفره دراز کشیده بود.

به سمتش رفتم و بغلش کردم. پلکش لرزید. لبم کج شد. پس بیدار بود؟ خواستم اذیتش کنم ولی پشیمون شدم. امروز به اندازه کافی اذیتش کرده بودم. از پله ها بالا رفتم و وارد اتاقمون شدم. روی تخت خوابوندمش و پتو رو تا روی شکمش بالا کشیدم. پالتو و تیشرت سفیدم رو در آوردم و روی صندلی میز تحریرم پرت کردم.

کنارش به پهلو و رو به هانا دراز کشیدم. موهاش رو از روی صورتش کنار زدم. می دونستم که بیداره. آروم صداش کردم.

-هانا؟

چیزی نگفت. خواستم بگم متأسفم ولی نگفتم و چشم هام رو محکم روی هم فشار دادم. باید می گفتم ولی نگفتم. دستم رو بدون این که چشم هام رو باز کنم دورش حلقه کردم. لبخند زدم و بعد از کمی به عالم خواب فرو رفتم.

...

نفس عمیقی کشیدم و رو به اشکان گفتم: اشکان نگاه کن الان یه هفته ست تو با من قهری. یه هفته ست که من هی بی خود و بی جهت هانا رو اذیت می کنم. یعنی می دونی دست خودم نیست فکر های عجیب غریب توی ذهنم میاد.

romangram.com | @romangram_com