#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_162
سرم رو بلند کردم به بابا نگاه کردم؛ نمی دونم چرا این قدر خجالت می کشیدم!
-هانا پسره خونواده خوبی داره. وضعش هم خوبه ولی از خودش تعریف خوبی نشنیدم. من از مادرت شنیدم که یه جورایی پسره رو دوست داری. ولی هانا بابا جان اگه از قبل هم می دونستی که پسر خوبی نیست و باز هم می خواییش که من چیزی نمی تونم بگم چون اون روز هم گفتم که مانعت نمی شم که هر روز حسرت خوردن و ناراحتیت رو ببینم.
سرم رو پایین انداختم و آروم گفتم: اون گفت که عوض می شه.
بابا پاش رو روی پا انداخت و تکیهش رو به پشتی مبل داد و گفت: محکم گفت که عوض می شه می تونی روی حرفش حساب کنی؟
توی دلم گفتم: « اگه سر تکون دادن رو اصلا حرف دونست!»
سرم رو تکون دادم و چیزی نگفتم. اصلا حرفی نداشتم که بگم. بابا از جاش بلند شد.
-خب بابا جان تصمیمت رو بگیر فقط ازت می خوام بیشتر و بهتر فکر کنی.
نگاهش کردم.
-چشم.
لبخند زد و به سمت آشپزخونه رفت. از جام بلند شدم و با فکری مشغول به سمت اتاقم رفتم. باید فردا که دانشگاه رفتم حتما با سوشا حرف بزنم و از این که عوض می شه و من می تونم رو حرفش حساب کنم مطمئن بشم.
با انگشت هام روی میز چوبی توی آلاچیق خونه سوشا ضرب گرفته بودم. امروز وقتی رفتم دانشگاه خیلی خواستم با سوشا حرف بزنم ولی اون هی من رو پیچوند و آخر سر هم من رو آورد خونش که این جا حرف بزنیم. به پله های خونه نگاه کردم که سوشا داشت آروم و با ناز پایین می اومد. این چرا هی می خواد وقت تلف کنه چشه؟
-هی سوشا دیرمه.
romangram.com | @romangram_com