#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_147
-هانا؟
دوباره با لجبازی سرم رو تکون دادم.
-نمی خوام. اصلا من راضیم همه چی رو قبول دارم. تحمل می کنم.
با تعجب نگاهم کرد.
-چی؟
اشک هام از چشم هام سرازیر شدند.
-می خوام با تو باشم. بدون تو نمی تونم. همه چی رو تحمل می کنم به شرطی که تو هم سعی کنی کمی عوض شی.
با تعجب و بهت نگاهم می کرد. نگاهم رو ازش گرفتم و از پنجره به بیرون خیره شدم. به دختر هایی که هر کدوم وقتی از اون پیاده رو شلوغ و کنار جاده می گذشتند نگاه خیره شون تا دور شدنشون روی ماشین بود. سوشا چیزی نمی گفت و سکوت بدی توی ماشین بود. من حتی نمی تونستم به چشم هاش نگاه کنم دیگه آبرو و غروری برام نمونده بود. دستی که روی شونه ام قرار گرفت باعث شد نگاهم رو به چشم های دریایی سوشا بدوزم.
-تو این طور بودنم رو قبول داری؟
چشم هام رو بستم و آروم سرم رو تکون دادم. لبخند کجی زد و به ساعتش نگاه کرد.
-اوکی خیلی خوبه پس فرداشب منتظر یه سورپرایز عالی باش.
romangram.com | @romangram_com