#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_132
دوباره روی تخت دراز کشیدم.
-چی بگم مامان؟ کلا همه چی تموم شد یه دوستی ساده بود.
مامان خیره نگاهم کرد.
-بگو یعنی چی که تموم شد؟
به چشم های پر از تعجب و کنجکاویش خیره شدم.
-اون شب من از دهنم در رفت و بهش گفتم دوسش دارم که اونم گفت دیگه سمتش نرم. اون من رو فقط یه دوست معمولی می دونه.
مامان از جاش بلند شد و به سمت کمد لباسم رفت.
-بلند شو آماده شو وقتشه امروز رو دانشگاه بری.
سرم رو زیر بالش بردم و با بی حالی گفتم: حوصله ندارم.
بالش از روی سرم کنار رفت و مامان با انگشت یکی زد به پهلوم که سر جام نشستم.
-عه مامان؟
با حرص گفت: بلند شو دیگه. برو از پسره هم دلیل کار و رفتارش رو بپرس.
romangram.com | @romangram_com