#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_128

به دروغ سری تکون دادم.

-بله مامانی خوردم.

بابا و مامان روی مبل ها نشستند، روم رو به سمتشون کردم.

-بابا، مامان از دستم ناراحت نمی شید اگه من برم توی اتاقم نمی دونم گلوم در می کنه حس می کنم یه جورایی سرما خوردم.

بابا با لبخند سرش رو تکون داد و گفت: نه گل دختر برو استراحت کن.

مامان از جاش بلند شد و دستش رو روی پیشونیم گذاشت.

-تب نداری خداروشکر، ولی صدات گرفتست برو قرص هم بخور بعد استراحت کن.

-چشم.

به سمت آشپزخونه رفتم و از توی کابینت چند تا قرص مسکن خوردم و به سمت اتاقم رفتم. در رو که پشت سرم بستم اشک هام خود به خود از چشم هام پایین اومدند. یاد حرف های سوشا آتیشم می زد. اصلا چی شد چرا این طوری شد چرا نمی خواست دیگه من رو ببینه؟

مانتوی سرمه ایم رو از تنم در آوردم و گوشه ای پرت کردم. خودم رو روی تخت انداختم و به سقف سفید خیره شدم. خالی بودم مغزم ارور می داد یه جوری بودم کلی فکر توی سرم بود. ولی نمی دونستم به کدوم باید فکر کنم.

حرف های سوشا دوباره و دوباره توی سرم چرخیدند و اشک های منم تند تر و تند تر از چشم هام پایین می اومدند. به یه طرف چرخیدم و دستم رو جلوی دهنم گذاشتم تا هق هقم بلند شه و مامان و بابام نگران نشند.

-لعنت به این همه عذاب و گریه، این همه ناراحتی و سختی.

romangram.com | @romangram_com