#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_121
پسر مچ دست سوشا رو گرفت.
-مردک داری چیکار می کنی! دختر مردم رو توی کوچه خفت کردی بعد می گی به من چه، مظلوم گیر آوردی؟
سوشا خیلی بی ادبانه رو به پسر گفت: سوپر من بازی درنیار تروخدا. هر کاری دلم بخواد با این دختر می کنم تو هم هیچ غلطی نمی تونی بکنی.
من اون وسط داشتم از ترس پس می افتادم و هر بار آروم سوشا رو صدا می کردم که بلکه بی خیال بشه ولی انگار نه انگار اصلا نمی شنید. با مشتی که پسر زد توی صورت سوشا جیغ بلندی کشیدم.
-وای...
سوشا که سرش پایین بود و صورتش رو توی دستش گرفته بود سرش رو بلند کرد و با پوزخند نگاهی به پسر کرد.
- و مشتی به صورت پسر زد حالا مگه بی خیال می شد. اصلا یه لحظه هم صبر نمی کرد که پسر از روی زمین بلند شه. با لگد و مشت به جون پسر افتاده بود. به سمتش رفتم و بازوش رو گرفتم و کمی عقب کشیدمش ولی مگه تکون می خورد.
-سوشا تروخدا بی خیالش شو کشتیش ولش کن.
سوشا به سمتم برگشت. موهاش توی صورتش ریخته بود و گونه اش قرمز شده بود.
-برو عقب هانا. اینا همه از صدقه سریع توء پس فقط نگاه کن.
دوباره به سمت پسر برگشت و یقه اش رو گرفت و از روی زمین بلندش کرد و توی صورتش با حرص و دندون های کلید شده گفت: زنمه فهمیدی مردک. یاد بگیر تو زندگی شخصی ملت دخالت نکنی تا گیر یه دیونه مثل من نیوفتی.
romangram.com | @romangram_com