#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_86


ـ چرا؟

ـ ناسا.

نفسش را به بیرون فوت کرد و گفت:





ـ یا من خنگ شدم، یا این که یه چیزهایی این وسط هست که نمی خوای در موردشون حرف بزنی. میشه در مورد هر چیزی خیلی دقیق و با جزئیات باهام حرف بزنی؟

ـ من دارم به هر سوالی که می پرسی جواب میدم، ولی تو دوباره و دوباره همون سوال رو به شکل های مختلف می پرسی.

لبخندی گوشه ی لبش نشست و گفت:

ـ آخه باید با انبر از زیر زبونت حرف بیرون کشید. چرا با ناسا همکاری می کنی؟

ـ آسمون و ستاره ها و سیاره ها.

دستی میان موهایش کشید و لب هایش را به هم فشرد. عکس العمل هایی که در مقابل جواب هایم از خود نشان می داد، برایم آشنا بود.

کمی نزدیک شد و گفت:

ـ تو کی هستی؟

گوشه ی لبم بالا رفت و گفتم:

ـ سارا مجد.

از صدای برخورد دستش با پیشانی بلندش جا خوردم. پیشانی اش قرمز شد. از جا بلند شد و دوباره نشست. کلافه اش کرده بودم. به این کلافگی عادت داشتم. آدم ها با دیدنم کلافه می شدند، چون نمی فهمیدند، چون درک نمی کردند.

چند بار پشت سر هم پلک زدم و گفتم:

ـ تو زیاد سوال تکراری می پرسی.

ـ آخه دیوونه شدم، ولی چیز مهمی نیست. ظاهرا این برخوردها و دیوونگی ها برای تو کاملا عادیه. تا حالا با کسی رابطه داشتی؟

romangram.com | @romangram_com