#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_387


ـ من باید برم.

نه، نمی خواستم برود. نمی خواستم برود. "نرو علی رضا، کنارم بمون."

به سمت در رفت و در حال پوشیدن کفش هایش گفت:

ـ بهم چند روزی فرصت بده، باید در مورد همه چیز فکر کنم و ... سارا شاید بهتر باشه در مورد همه چیز تجدید نظر کنیم.

جمله ی آخرش را در حالی بر زبان آورد، که صاف ایستاده بود و به چشمانم خیره نگاه می کرد. تجدید نظر در مورد همه چیز. از این جمله باید چه برداشتی می کردم؟ او دیگر نمی خواست کنارم باشد. با دقت به سر تا پایش خیره شدم. ضربان قلبم خیلی ناگهانی بالا رفت. این آخرین باری بود که پا به خانه ام می گذاشت. بعد از مدت ها کسی بود که دوستش داشتم، کسی که می خواست برود. برای همیشه برود.

ـ سارا؟

ـ برو.

ـ من نمی خوام همه چیز رو تموم کنم، فقط ...

ـ برو علی رضا.

از جا بلند شدم و در حالی که با گام های بلند به سمت سالن می رفتم گفتم:

ـ بیرون رفتی در رو ببند.

ـ سارا؟

وقتی این طور صدایم می زد، تمام وجودم می لرزید. ایستادم و به سمتش چرخیدم. هنوز ایستاده بود و نگاهم می کرد.

بلند گفتم:

ـ مگه نمی خوای فکر کنی؟ مگه فرصتی برای تجدید نظر در مورد همه چیز رو نمی خوای؟ پس چرا این طوری صدام می کنی؟ چرا نمیری؟

دیدم که مشغول در آوردن کفش هایش است.

دستم را به نشانه ی منع جلو بردم و گفتم:

ـ نمی خوام، برو علی رضا.

ـ وقتی خوب نیستی، نمی تونم تنهات بذارم.

romangram.com | @romangram_com