#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_381
ـ باشه.
ـ نمی خواستم ناراحتت کنم.
روی نزدیک ترین مبل نشست و گفت:
ـ اما ناراحت شدم، خیلی بیشتر از چیزی که تصورش رو بکنی. هیچ وقت فکر نمی کردم بهم شک کنی. این برای من خیلی سنگین بود.
با کمی فاصله نزدیکش نشستم. کاش اجازه داده بودم لمسم کند. به ژست جالبش خیره شدم و لبخند زدم. به جلو خم شده و هر دو آرنجش را روی زانو گذاشته بود. انگشتانش را در هم قفل کرده و از همان فاصله هم می توانستم فشار انگشتانش را احساس کنم.
گفت:
ـ چرا می خندی؟
شانه بالا انداختم و گفتم:
ـ چاییت سرد شد.
نعلبکی را از روی فنجان برداشتم. هنوز از چایش بخار بلند می شد. فنجانش را برداشتم و به دهان بردم.
ـ چی کار می کنی؟ اون چایی من بود.
با لبخند سرم را به سمت دیگر برگرداندم و جرعه ای از چای سبزش نوشیدم. خیلی خوش طعم تر از چای من بود. دستش را احساس کردم که دور آرنجم حلقه شد و دستم را که فنجان را با آن گرفته بودم به سمت خود کشید. با لبخند مقاومت کردم.
ـ من دو ساعته منتظرم چایی بخورم.
شانه بالا انداختم و گفتم:
ـ چایی تو خوش مزه تر بود.
دست دیگرش به دور کمرم حلقه شد و مرا به سمت خود کشید. دستش را دیدم که برای گرفتن فنجان دراز شد. سرم را بیشتر چرخاندم و محتویات باقی مانده ی لیوان را یک نفس بالا کشیدم. وقتی فنجان را میان دستش گرفت، خیلی راحت فنجان را رها کردم. دیدم که با حس کردن و دیدن فنجان خالی میان دستانش، اخم میان پیشانی اش عمیق تر شد. نتوانستم نخندم. حس خوب گرمای آشنا و دوست داشتنی دستانش، حس سرخوشی ام را بیشتر و خنده ام را بلند تر کرد.
ـ نکن سارا، با من این کارو نکن.
ـ دعوام نکن، تو هم می تونی چایی من رو بخوری.
ـ سارا؟
romangram.com | @romangram_com