#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_375


تا از آسانسور خارج شدم، پیامش را دریافت کردم. نوشته بود:

ـ «چند روزی می خوام تنها باشم.»

لبم را گاز گرفتم. قبل از این که کلید را در قفل بچرخانم، در باز شد. کیانا با لبخندی بزرگ مقابلم ایستاده بود. سلام داد و کنار رفت. کیفم را روی مبل میان حال انداختم و اخمش را دیدم.

گفت:

ـ چه خبر؟ شنیدم کار شفیعی بوده.

در حال باز کردن شال از دور گردنم گفتم:

ـ یک دقیقه به من وقت بده، بعد برات تعریف می کنم چی شده.

برای دوستم نوشتم:

ـ «دوستم، فقط بیا. نمی خوام درکم کنی، فقط می خوام بشنوی، همین. فقط بیا. منتظرتم.»

از رسیدن پیام که مطمئن شدم، سرم را بلند کردم. کیانا با ابروهایی بالا رفته، دست به سینه، با آن شکم بیرون زده، مقابلم ایستاده بود. می خواست جدی به نظر برسد، اما گوشه ی بالا رفته ی لبش، او را خنده دار کرده بود.

گفتم:

ـ خودم خبر ندارم، ولی میگن قراره بشم معاون وزیر. کار نجف زاده و شفیعی بوده، قصد خاصی هم نداشتن. دیگه؟

در حال باز کردن دکمه های مانتویم بودم که پرسید:

ـ و علی رضا؟

با اخم سرم را بالا گرفتم و به چشمانش خیره شدم.

ـ و علی رضا چی؟

ـ چرا صبح اون قدر ناراحت و عصبانی بود؟

نفسم در سینه حبس شد. کیانا صبح او را دیده بود.

گفتم:

romangram.com | @romangram_com