#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_364


ـ جاسوسی، خیانت.

اخم کردم و دستم را از میان انگشتانش بیرون کشیدم.

گفتم:

ـ من با ناسا رابطه دارم، با سازمان فضایی هم همین طور، ولی این چیزی که میگی خیانت یا جاسوسی نیست.

ـ وقتی این طوری به دردسر میفتی، چرا به رابطت با ناسا ادامه میدی؟

اخمم عمیق تر شد و گفتم:

ـ من بارها و بارها ثابت کردم جاسوس نیستم و نظر مردم هم برام اهمیتی نداره، من فقط نمی خواستم مجله تحت تاثیر این رابطه های من قرار بگیره، که متاسفانه این طوری زیر سوال رفت.

ـ من تا کی باید نگران این باشم که هر لحظه ممکنه تو رو بازداشت کنن یا بی خبر ببرنت؟

از جا بلند شدم و گفتم:

ـ نیازی به نگرانی نیست.

مانتویم را پوشیدم و شال را روی سرم انداختم.

ـ کی اون مصاحبه رو انجام داده بود؟ یکی از بچه های مجله؟

خشک شدم! چرا این سوال را پرسید؟ آرام به سمتش چرخیدم و به چشمانش نگاه کردم. چشمانش نور داشت، رنگ داشت، آسمان داشت، ستاره داشت. "لعنتی". چرا این سوال را پرسید؟

گفتم:

ـ امروز معلوم میشه.

ـ دیشب چرا هی می گفتی تو نباش؟

"لعنتی، لعنتی، لعنتی". بی توجه به حضورش، کیفم را برداشتم و سریع از خانه بیرون رفتم. نمی خواستم فکر کنم. نمی خواستم به احتمال دست داشتن علی رضا، حتی فکر کنم.

اتومبیل را مقابل در دفتر، جای همیشگی متوقف کردم و درست قبل از پیاده شدنم، جمعیت مقابل در، توجهم را جلب کرد. چهار مرد و دو زن نزدیک در دفتر ایستاده بودند. چیزی که میان دست آن مرد بود، نمی توانست به غیر از دوربین، چیز دیگری باشد. نفسم را با صدا بیرون دادم و همان جا در اتومبیل باقی ماندم. خبرنگار بودند. چه اتفاقی افتاده بود؟ سریع شماره ی حامد را گرفتم.

ـ این جا چه خبره؟

romangram.com | @romangram_com