#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_359


با خنده گفت:

ـ قراره امشب کار دست خودت و من بدی؟

سرم را تکان دادم و گفتم:

ـ امشب هیچی مهم نیست، هیچی، فقط نرو. باشه؟

جدی گفت:

ـ باشه نمیرم، ولی ... در مورد تمام چیزهایی که توی روزنامه ها نوشته شده توضیح می خوام.

خودم را بیشتر به او نزدیک کردم. دلم می خواست سخت مرا در آغوشش فشار دهد.

ـ گفتم که هیچی امشب مهم نیست.

سرم را روی سینه اش گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم. بوی عطر تلخش مشامم را پر کرد. لبخند زدم.

ـ مطمئنی؟

فشار دستش بیشتر شد.

گفتم:

ـ از چی؟

ـ از این که هیچی مهم نیست.

چشمانم را بستم و گفتم:

ـ مهم نیست.

با فشار بدن و حرکت دستش، روی تخت دراز کشیدم. بوسه ای روی گردنم نشاند. نفس های داغش به روی گردنم می نشست. سرش را عقب کشید.

ـ سارا؟

ـ بله؟

romangram.com | @romangram_com