#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_354


ـ باید قطع کنم.

ـ می خوای بیام اون جا؟ من فقط پنج دقیقه با دفترت فاصله دارم.

ـ نه.

ـ می تونیم با هم حرف بزنیم.

ـ نه. من خوبم، نیازی به حرف زدن ندارم.

ـ چرا؟

ـ چون خوبم.

ـ علی رضا؟

با شنیدن نام علی رضا از زبان او، لحظه ای نفسم بند آمد. بعد از مکث کوتاهی تلفن را قطع کردم و گوشی را برداشتم.

ـ سلام خانم مجد.

صدایش از پشت خط تلفن خیلی متفاوت بود. به یاد چشمان یشمی درشت و آن انگشتر عقیقش افتادم.

گفت:

ـ حاج آقا گفتن شما نگران نباشید، با چند نفر صحبت کردن. حکمی که توی روزنامه ها در موردش نوشتن، فقط یه شایعه ست. امشب حاج آقا یه مصاحبه ی زنده ی تلویزیونی دارن.

فقط گوش دادم. انگار در فضای خالی ایستاده بود که صدایش آن طور می پیچید.

بعد از مکث طولانی گفت:

ـ خانم مجد مطمئن باشید جای نگرانی نیست، امشب همه چیز درست میشه.

گفتم:

ـ من نگران نیستم.

شنیدم که نفسش را با صدا بیرون داد.

romangram.com | @romangram_com