#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_352
به چشمانم خیره شد و گفت:
ـ دستتون بد جوری صدمه دیده.
ـ به جهنم. برید بیرون، همتون.
نمی توانستم داد نزنم. نمی توانستم آرام باشم. من به آن ها اعتماد کرده بودم. به داخل اتاقم برگشتم. دستم را روی قفسه ی سینه ام گذاشتم و چند نفس عمیق کشیدم. ضربان تند قلبم را با تمام وجود احساس می کردم. می لرزیدم. چرا همه چیز این طور به هم ریخته بود؟ من قرار بود امروز به دیدن علی رضا بروم و با هم در مورد سفرم حرف بزنیم، نه این که به همه چیزش، به دیده ی تردید و شک نگاه کنم.
ـ سارا بیا برات آب آوردم بخور. ببین با خودت داری چی کار می کنی، دستت بد جوری داره خون میاد.
روی مبل نشستم و چشمانم را بستم و سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم. کسی لیوان را به لبم چسباند. سرمایش خوب بود. چشمانم را باز کردم و لیوان را از دست مهدیس گرفتم. متوجه حسام شدم که مقابلم نشست. جعبه ی کمک های اولیه را روی میز گذاشت و درش را باز کرد. تا به حال او را این طور جدی و مصمم ندیده بودم.
ـ اجازه بدید دستتون رو پانسمان کنم.
ـ مهم نیست.
با اخم گفت:
ـ خیلی هم مهمه.
به خونی که قطره قطره از دستم به روی کف اتاق می چکید خیره شدم. از روی میز چند برگ دستمال کاغذی را از جعبه اش بیرون کشیدم و روی جایی که در میان آن همه خون، به نظر نقطه ی پارگی می رسید، فشار دادم. سوزش دستم ناگهان دو برابر شد. دستمال ها را به روی زمین پرت کردم و بی توجه به حضور مهدیس و حامد و حسام، به سمت دستشویی رفتم. دلم می خواست داد بزنم. این حس، هیچ ارتباطی به سوزش غیر قابل تحمل دستم نداشت.
دستم را زیر آب گرفتم. به فرو رفتن خونابه ها درون چاه خیره شدم. هیچ اهمیتی نداشت چه کسی و با چه تفکری مصاحبه را انجام داده است. به تکه شیشه ای که از کنار دستم بیرون زده بود خیره شدم. مهم بود که این آدم علی رضا نباشد. تکه شیشه را از دستم بیرون آوردم و لبم را به دندان گرفتم. اگر علی رضا این جا بود، می دانست چه باید بکند. دستم را بخیه می زد و باندپیچی می کرد و شاید آن موقع من چشمانم را می بستم و با او در مورد ستاره هایم حرف می زدم.
بیرون دستشویی، حامد و مهدیس انتظارم را می کشیدند. اجازه ندادم نه حامد و نه مهدیس به من دست بزنند. وقتی مطمئن شدم خونریزی دستم کمتر شده است، خودم با باند دستم را بستم. شیشه های شکسته خیلی سریع از داخل و بیرون اتاقم جمع شد. قطره های خون هم از کف اتاقم پاک شدند. پشت میزم نشستم و به روزنامه هایی که روی میزم قرار داشت، خیره شدم. هیچ علاقه ای به خواندنشان نداشتم. نه می خواستم و نه هیچ علاقه ای داشتم که بدانم چقدر از مطالبی که در مورد من و مجله نوشته اند حقیقت دارد.
"نابغه نجوم ایران، یک جاسوس بود." این عنوان را تازه دیده بودم. نابغه ی نجوم؟! دلم می خواست بخندم، ولی خنده ام نمی گرفت. لپ تاپم را روشن کردم. برای چند لحظه به عکس منظومه ی شمسی که روی صفحه ظاهر شده بود خیره ماندم. زیبا بود، نفسگیر بود. آدم ها، آدم ها، آدم ها. چرا اعتماد کرده بودم؟ پوشه ی عکس هایم را باز کردم. یک عکس دو نفره از من و بابا، کنار هم، با هم. خوب به خاطر می آوردمش. سیزده سال داشتم، با هم برای رصد به کویر لوت رفته بودیم. من و محمدرضا مجد شانه به شانه ی هم، پشت به کویری بی انتها، در روشنایی بعد از طلوع خورشید. هر دو لبخند می زدیم. این من بودم، سارا مجد، دختر استاد محمدرضا مجد، در کنار محمدرضا مجد. نفسم را با صدا بیرون دادم. این تنها عکسی بود که از خانواده ام داشتم. خانواده ی من او بود، فقط او.
با پیچیدن صدای ملودی آرام موبایلم، به صفحه ی موبایلم خیره شدم. آراد بود.
ـ بله؟
ـ سلام سارا. خوبی؟
پوشه را بستم و نگاهم به روی مهدیس خیره ماند. با چهره ای بی رنگ مشغول صحبت با تلفن بود. فقط امیدوار بودم کسی که با او صحبت می کند، کیانا نباشد.
ـ باز چیزی شده؟
romangram.com | @romangram_com