#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_350


ـ «می دونم سرت شلوغه، ولی باید در مورد سفرت حرف بزنیم. ساعت هفت میام خونه.»

پس در مورد این ماجراها چیزی نمی دانست و شاید هم ... نفسم را با صدا بیرون دادم. نمی خواستم در مورد این احتمال فکر کنم، ولی این هم یک احتمال بود، تا کی می توانستم آن را نادیده بگیرم؟ صالحی گفته بود این احتمال هم وجود دارد که موضوع از طریق یکی از کارمندانم درز پیدا نکرده باشد. حامد و کیانا قابل اعتماد بودند، امکان نداشت این موضوع از طریق آن ها مطرح شده باشد. احتمال ضعیفی وجود داشت که صالحی، سامان ملکی یا حتی یکی از زیر دستان صالحی این موضوع را بیان کرده باشند. مهدیس اگر چه کارمند قابل اعتمادی بود، ولی نمی توانستم به او به اندازه ی کیانا یا حتی سامان ملکی اطمینان داشته باشم. در دفتر کس دیگری در جریان ارتباطاتم نبود. آراد مهرگان گزینه ی قوی محسوب می شد. او می دانست من با صالحی ارتباط دارم. او بود که شایعه ی برکناری صالحی را با حامد مطرح کرده بود. او بود که خبر تولد یک ستاره را به من داده و من هم در مورد داشتن آشنا در ناسا به او گفته بودم. او می دانست و البته علی رضا هم در جریان بود. علی رضا. نباید به آن فکر می کردم، ولی این هم احتمال قوی دیگری بود. من در مورد سفرهایم، در مورد ارتباطاتم، صالحی و سامان ملکی، رابرت و چارلی و سعید، ناسا، سازمان فضایی با او حرف زده بودم. او از همه چیز من خبر داشت، همه چیز. نه، علی رضا. تنها چیزی که می خواستم، عدم دخالت علی رضا در این میان بود.

موبایلم را برداشتم و در میان شماره های ذخیره شده، نام آراد مهرگان را پیدا کردم. بعد از دو بوق گوشی را برداشت.

ـ سلام سارا خانم.

ـ یه سوال دارم.

ـ در خدمتم خانم، بفرمایید.

حاشیه و زمینه سازی، کار من نبود.

پرسیدم:

ـ تو توی این ماجرا چقدر مقصری؟

بعد از سی ثانیه سکوت گفت:

ـ هیچی، مطمئن باش می تونی روی این جواب من حساب باز کنی. من دیروز به آقای نجفی زنگ زدم و گفتم اگه کاری از دستم بر بیاد دریغ نمی کنم، گفت نیازی به کمک من ندارید، ولی با یکی، دو نفر حرف زدم. پیشنهاد می کنم یه مصاحبه داشته باشی و توضیح بدی، این طوری بهتره.

ـ در موردش فکر می کنم.

گوشی را قطع کردم. مطمئن نبودم چقدر می توانم به آراد اعتماد کنم. نمی خواستم در این شرایط با علی رضا صحبت کنم و در این مورد از او سوالی داشته باشم. علی رضا فرق داشت. علی رضا با همه فرق داشت. چقدر می توانستم به او اعتماد کنم؟

چند ضربه به در خورد و مهدیس در را بازکرد.

گفت:

ـ کیانا همین الان رفت. همه این جا منتظرتون هستن.

سرم را تکان دادم و گفتم:

ـ الان میام.

مهدیس بیرون رفت و در را بست. چند نفس عمیق و پشت سر هم کشیدم. با احتساب حامد و مهدیس، هجده نفر بیرون اتاق، داخل فضای سالن منتظر من بودند، هجده نفر. ضربان قلبم بالا رفت. من قرار بود با هجده نفر همزمان رو در رو شوم و صحبت کنم. عضله های پشت پایم سخت و منقبض شدند. باید آرام می ماندم. باید تنها سه دقیقه حضورشان را تحمل می کردم.

romangram.com | @romangram_com