#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_347


فقط یک دقیقه طول کشید تا همه چیز را درک کنم. تعداد کمی بودند که از هویت اصلی ونوس خبر داشتند و تعداد کمتری در جریان ارتباطم با ناسا بودند. سازمان اطلاعات، حامد، صالحی، سامان ملکی، کیانا، مهدیس، آراد مهرگان و علی رضا. حامد، پدر و من، هر سه می دانستیم انتشار یک مجله در مورد نجوم کار ساده و آسانی نخواهد بود. برای من اهمیت چندانی نداشت، اما حامد و پدر اصرار خاصی برای پنهان ماندن نام من داشتند. ونوس یک نام مستعار برای من، به انتخاب پدرم بود. کافی بود او چیزی از من بخواهد، لازم به فکر کردن نبود، هیچ چیز نمی توانست مرا از پذیرفتن خواهشش منصرف کند. او خواست تا من ونوس باشم، تا نامم پنهان باشد، تا من تنها به بخش محتوایی مجله نظارت داشته باشم و او و حامد بقیه ی امور را کنترل کنند. بعد از مرگ محمدرضا مجد، درک درست تری از خواستش مبتنی بر ونوس بودن من، پیدا کردم. سفرهایم به آمریکا، تحقیقات و کلاس هایم در ناسا، ارتباطم با سازمان های فضایی فرانسه، روسیه و انگلستان، پروژه های سنگینی که بعدها متوجه ارتباطشان با صالحی و سازمان فضایی ایران شدم، پروژه ها و تحقیقاتی که از طرف ناسا برایم ارسال می شد و خیلی مسائل دیگر که همه و همه برای من نکات بی اهمیتی بودند؛ تا زمان اولین دستگیری و بازجویی ام که باعث شد دلیل داشتن این نام را درک کنم و بفهمم. قرار نبود هیچ کس از این موضوع اطلاع پیدا کند. همه چیز واضح و روشن بود. من در جریان برخی تحقیقات و پروژه های سازمان فضایی بودم. در بعضی از آن ها توسط صالحی و بعد سامان ملکی شرکت داشتم. از طریق رابرت و چارلی و سعید هم در جریان اتفاقاتی که در ناسا می افتاد، قرار داشتم و در تحقیقاتشان شرکت می کردم. واقعا برایم اهمیتی نداشت پروژه ای که مقابلم قرار دارد، برای چه کسی است، برای کدام سازمان یا دولت است، تنها چیزی که اهمیت داشت، آسمان و ستاره هایش بودند. مهم نبود گاهی نام جاسوس دو جانبه را از اطرافیان صالحی و کارکنان ناسا می گرفتم. من جاسوس دو جانبه نبودم. وقتی قرار نبود در مورد یک پروژه چیزی به کسی بگویم، امکان نداشت حتی یک کلمه در موردش حرف بزنم. حامد بارها و بارها از من در مورد پروژه هایی که صالحی برایم می آورد سوال کرده بود، اما تنها جوابم به سوالاتش سکوت بود. لازم نبود که کسانی در مورد این ارتباطات چیزی بدانند و حتی در مورد نام اصلی ام اطلاعی داشته باشند. ونوس همیشه برای آن ها ونوس باقی می ماند. کسی که مقاله هایی در مورد ستاره ها می نوشت. من جاسوس هیچ کس نبودم. برای دور ماندن از همین شایعات، پدر و حامد تصمیم گرفته بودند نام مستعار داشته باشم، آدرس و شماره تلفن های دفتر مجله پنهان بماند و افراد قابل اعتمادی را برای استخدام در مجله انتخاب کنیم.

نفسم را با صدا بیرون دادم و سرم را بلند کردم. مهدیس هنوز مشغول جویدن لبش بود.

گفتم:

ـ می شنوم.

حامد سرش را بلند کرد و گفت:

ـ این جریان بیشتر از یه هفته ست که شروع شده.

یک هفته؟ چیزی در میان شکمم در هم پیچید. این یعنی تمام تلاش این چند سال برای پنهان ماندن، برای دور شدن از شایعات، بی نتیجه بوده است. "خیانت یا حمایت." من خیانت کرده بودم یا کسی که در مورد من به مجله ها و روزنامه ها اصلاعات داده بود؟ حامد می دانست چه کسی این کار را انجام داده است. مطمئن بودم.

حامد ادامه داد:

ـ یه مجله ی کم تیراژ حدود یک هفته ی قبل یه چیزهایی در مورد دفتر مجله و ونوس نوشت. با یکی از کارکنای مجله مصاحبه داشتن، اسمش رو ننوشته بودن، اسمت و کمی اطلاعات دیگه در مورد مجله و تو و من ... مقاله ی خیلی مهمی نبوده، ولی دو روز بعدش توی تلویزیون یه مجری به این مقاله اشاره می کنه و بعد هم یه روزنامه نگار روز بعدش در مورد ارتباطت با ناسا یه چیزهایی پیدا می کنه و می نویسه. دو روزه که در مورد تو می نویسن، دیروز هم توی یه برنامه ی تلویزیونی در مورد نجوم، اسمت رو بردن و در مورد جاسوسیت برای آمریکا و ناسا حرف زدن. دو روزه دارم سعی می کنم یه جوری این موضوع رو لاپوشونی کنم، ولی ... امروز تقریبا توی تمام روزنامه ها در موردت نوشتن.

وقتی از تمام شدن صحبتش اطمینان پیدا کردم گفتم:

ـ کار کی بوده؟

کیانا به آرامی گفت:

ـ نمی دونیم.

سرم را تکان دادم. اول باید تلکیف این موضوع مشخص می شد.

گفتم:

ـ مهدیس همین الان به همه میگی بیان بالا، پنج دقیقه دیگه می خوام با همه حرف بزنم. می تونید برید بیرون.

حامد کمی به سمتم خم شد و گفت:

ـ سارا اول اجازه بده ...

به چشمانش خیره شدم و محکم و سرد گفتم:

romangram.com | @romangram_com