#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_325
ـ چیزی شده؟
هنوز از دست علی رضا دلگیر بودم. صبح به امید دیدن پیغام یا تماس از دست رفته ای از طرف او، بیدار شده بودم، اما هیچ چیز نبود. به صبح هایی فکر می کردم که با تماس های او از خواب بیدار می شدم. هر روز صبح یک ساعتی را می دوید و وقتی به سمت خانه می رفت، با من تماس می گرفت و من همیشه از شنیدن صدای نفس نفس زدن هایش حال عجیبی پیدا می کردم. شنیدن صدایش در هر حالتی خوب بود.
شانه بالا انداختم و گفتم:
ـ علی رضا دیشب قرار بود بیاد، ولی تا الان خبری ازش نشده، حتی یه زنگ هم نزده.
مقابلم روی صندلی نشست و گفت:
ـ تو بهش زنگ زدی؟
ـ آره، ولی جوابم رو نداد.
ابروهاش بالا رفت و گفت:
ـ حتما چیزی شده. با هم دعوا کردید؟
ـ دعوا؟ نه. چرا باید دعوا کنیم؟
ـ نمی دونم، گفتم شاید بینتون چیزی پیش اومده که از دستت ناراحت شده.
از داخل بشقاب روی میز، بیسکویتی را برداشتم، تکه ی کوچکی از آن جدا کردم و به دهان گذاشتم. واقعا چیزی برای ناراحتی وجود نداشت. همه چیز خوب و فوق العاده بود. گاهی وقتی اجازه نمی دادم مرا ببوسد و لمس کند، اخم می کرد و احساس می کردم این کارهایم ناراحتش می کند، اما هیچ چیز بیشتری وجود نداشت. او حتی به زبان نمی آورد که آیا واقعا احساسم در مورد ناراحتی اش درست بوده است یا نه.
ـ چرا یه بار دیگه بهش زنگ نمی زنی؟
نه، این بار من ناراحت بودم.
ـ لازم نیست، هر وقت خودش بخواد بهم زنگ می زنه. حتی اگه ...
احساس می کردم هر لحظه بیشتر از لحظه ی قبل از او ناراحت و دلگیر می شوم. خیلی سریع لباس پوشیدم و بی توجه به کیانا که از من می خواست صبحانه بخورم، از خانه بیرون رفتم.
ساعت از یازده گذشته بود که موبایلم زنگ زد. خودش بود "دوستم". جوابش را ندادم. باز هم زنگ زد، پیغام داد، باز هم جواب را ندادم. او حق نداشت مرا تمام شب گرسنه و منتظر نگه دارد. او حق نداشت خبر ندهد که نمی آید، او حق نداشت جواب تلفن هایم را ندهد. درک می کردم گاهی به شدت درگیر کار و البته خانواده اش می شود، ولی درک نمی کردم چرا برای یک تماس یک دقیقه ای زمان ندارد.
تلفن اتاقم زنگ زد، گوشی را برداشتم، مهدیس گفت علی رضا پشت خط منتظر صحبت با من است.
ـ بهش بگو نمی خوام باهاش حرف بزنم.
romangram.com | @romangram_com